<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050</id><updated>2011-12-25T06:50:38.212-08:00</updated><title type='text'>Falling in and out</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://gitool.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>134</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7298185916386280254</id><published>2011-12-17T13:26:00.000-08:00</published><updated>2011-12-17T13:50:33.395-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حقیقتش این است که خیلی حرف‌ها را به خاطر نبود گودر نمی‌زنم؛ مرثیه‌ نیست؛ روضه‌ست. متئسفانه پلاس هیچ حس مثبتی در آدم ایجاد نمی‌کند. بله آن‌جا هم هستم؛ نوت می‌کنم، شر می‌کنم، پلاس می‌کنم و امثالهم؛ ولی نمی‌چسبد. هر چیزی که در پلاس می‌بینم شبیه به آگهی‌های روی در و دیوار است که لزومی هم ندارد بایستم و بخوانمش؛ باید خیلی جذاب باشد تا چشم را بکشد روی کلمه‌هایش؛ مگر خبری چیزی که خب همه می‌دانیم باید سراغش را از آق بهمن گرفت و مثل این است که بچه‌کنکوری‌ای باشی که به تبلیغات گاج حساس شده باشد؛ دیگر کاله و بانک‌ سامان را نمی‌بیند. فقط انیشتین گاج و فارغ‌التحصیل قلم‌چی را می‌بیند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فیس‌بوک هم بامزه‌بازی همیشگی است؛ من در فیس‌بوک قرتی‌گری می‌کنم، دوستانم را می‌بوسم، لایک می‌زنم و اگر ناراحت باشم استتوسش نمی‌کنم. اما در گودر می‌کردم. قرتی‌گری می‌کردم، ناراحت بودم یا خوشم بود می‌نوشتمش. خبر شر می‌کردم. احساس رسانه‌ی شخصی (اُهُک) داشتم. اهک‌نیوز دات کام. خیلی راحت تعریف می‌کردم که سیبیل راننده‌ی امروزی به لهجه‌اش می‌آمد، امروز مثلاً سوار اتوبوس شدم و احساس دیپلمه‌ی سال پنجاه و چهار داشتم از این‌که ته اتوبوس نشسته‌ام و کتابم را می‌خوانم یا حتی تعریف می‌کردم که دلم درد می‌کند یا دلش درد می‌کند و این دردناک است. به هر حال گودر، دیگر امکان سپری شده است. الآن قصد داشتم حرف دیگری بزنم و قبلش احساس توجیه با خودم داشتم که چرا این‌ها را این‌جا می‌نویسم. می‌خواستم بگویم که من از وقتی‌ که گودر نیست، احساس سانسور دارم. شاید واژه‌ی مناسبی نباشد ولی فکر می‌کنم یک چیزهایی را نمی‌گویم و ای بابا دارم سانسور می‌کنم پس. سانسور فقط وقتی به وجود می‌آید که لزومی برای بیان چیزی وجود داشته باشد؟ اجازه بدهید با شما مخالفت کنم؛ لزوم خودمم و بیان چیز هم خودم؛ پس فرایند سانسوری هم که اتفاق می‌افتد، خودم هستم؛  در نتیجه گودر هم خودم هستم که حالا تعطیل شده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7298185916386280254?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7298185916386280254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7298185916386280254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8942604271881207085</id><published>2011-11-23T12:05:00.000-08:00</published><updated>2011-11-23T13:24:26.506-08:00</updated><title type='text'>الآن پسرم کرج عکاسی داره؛ هی می‌گه بیا بابا. می‌گم نه بابا همه‌ش دیجیتال.</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style=";font-family:trebuchet ms;font-size:100%;"  &gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-8KyUJdrBwhs/Ts1hD7Z2XVI/AAAAAAAAAWU/One8s9dmWJc/s1600/DSC01376.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 227px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-8KyUJdrBwhs/Ts1hD7Z2XVI/AAAAAAAAAWU/One8s9dmWJc/s400/DSC01376.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5678301425297677650" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-8KyUJdrBwhs/Ts1hD7Z2XVI/AAAAAAAAAWU/One8s9dmWJc/s1600/DSC01376.JPG"&gt;&lt;span style="display: block;" id="formatbar_Buttons"&gt;&lt;span onmouseover="ButtonHoverOn(this);" onmouseout="ButtonHoverOff(this);" onmouseup="" onmousedown="CheckFormatting(event);FormatbarButton('richeditorframe', this, 13);ButtonMouseDown(this);" class="" style="display: block;" id="formatbar_JustifyFull" title="کاملاً مرتب"&gt;&lt;img src="http://www.blogger.com/img/blank.gif" alt="کاملاً مرتب" class="gl_align_full" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 0); font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 18px; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); display: inline ! important; float: none;font-family:Arial,sans-serif;font-size:100%;"  &gt;دیروز صبح سوار تاکسی شدم؛ راننده یه پیرمرد نسبتاً توپولی بود که داشت سیب بزرگی رو با اشتها گاز می‌زد. من، عقب بین خانوم مسن و یه پسر خسته‌نمای نوروزی‌طور نشسته بودم. راننده جلوی داشبوردش سه تا عکس سیاه و سفید قدیمی زده بود که کاملن تابلو می‌فهمیدی حداقل سی و پنج سال پیش خودشه. از این عکس‌ها که توی آتلیه‌ها قدیم می‌گرفتن، نه واسه پاسپورت بود نه واسه شناسنامه؛ صرفن واسه ژیگولی‌بازی بود. توی آلبوم‌های مامان‌جونم این‌ها هم پره ازشون: زمینه مشکی، نور مستقیم از بالا، یقه‌های باز پیرهن‌های گل‌گلی پسرها، موهای فرق وسط شونه‌کرده‌ی دخترها، گردن‌بندهای شمایل و نعل اسب و علی، پیرهن یقه اسکی و پشت همه هم یه مهر آبی زده آتلیه افشین میدان راه‌آهن اهواز. واسه رانندهه هم از همون‌ها. آقایی که جلو نشسته بود کنارش هم‌سن و سال خودش بود ولی آلاگارسون. موهای پسر جوونه توی عکس‌ها فر گرد پف بود، تو مایه‌های ممل آمریکایی، پُرتر. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 0); font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 18px; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); display: inline ! important; float: none;font-family:Arial,sans-serif;font-size:100%;"  &gt;راننده شروع کرده بود با هم‌سن و سالش حرف‌زدن، سیب هم گاز می‌زد. گفت "نگا اینا منم. هعی جوونی. نگا چهقد مو داشتم. تو عکاسی کار می‌کردم. اینو ببین (اشاره کرد به اون بدون ریش و یقه اسکی مشکی). گفت من روتوش می‌زدم توی عکاسی. همکارم که پشت دوربین بود یه روز گفت نعمتی وایسا چندتا عکس بگیرم. بهخدا دست و صورتم هم نشستم همین‌جوری رفتم جلو دوربین. یه قدی هم گرفت. هر کی می‌بینه می‌گه ناصره؟ بهروزه؟ می‌گم نه بابا بهروز کیه؟ منم. من خیلی خاطره دارم از جوونی. هعی جوونی". هم‌سن و سال گفت متولد چندی شما؟ گفت "چند بم می‌خوره؟ آفرین زدی تو خالم. سی و پنجم. ولی هر کی می‌بینه می‌گه شص سالته. شکسته شدیم دیگه. خیلی، خیلی من خاطره دارم از جوونیم. عرضم به خدمت شما ما با پسرعمومون رفتیم اسم نوشتیم واسه سربازی. افتادیم صفر پنج کرمان. ما هم عادت نداشتیم. هی تهران واسه خودمون خوش گذرونده بودیم. تابستون دم عکاسی بستنی و نوشابه خنک و چلو کباب می‌رفتیم ناهار و. اون موقع هم مث الان نبود. خیلی عزت می‌ذاشتن. می‌رفتی چلوکبابی اول یه ظرف سوپ می‌آورد بعد می‌اومد می‌گفت قربان چی میل دارین. دیگه هر چی بود سفارش می‌دادی. ما دیدیم این‌جوری نمی‌تونیم. به پسرعمومون گفتیم می‌خوایم فرار کنیم. گفت نه خر نشو. ببخشید. یه نامه نوشتیم به سرهنگ که وضع غذا این‌جا این‌طوری و وضع آب و دسشویی این‌طوری و ما راضی نیستیم. سرهنگ نامه رو خوونده بود خیلی خوشش اومده بود. گفت ببینم این کیه انقدر شهامت داشته. تو آسایشگاه بودیم گفتن نعمتی بیا سرهنگ کارت داره. ما رفتیم. سرهنگ خیلی مرد با شخصیتی بود، نه مث الان، بوی ادکلنش همه پادگانو ور می‌داشت. سرهنگ بهنام. رفتیم زیر یه درختی نشسته بود و پا رو پا انداخته بود و گفت خب پسر این‌جا منطقه نظامیه و سعی کرد ما رو راضی کنه. من برگشتم آسایشگاه به پسرعموم گفتم من نمی‌تونم بمونم. صبح زود که شلوغ بود و همه سربازها می‌رفتن سمت دسشویی‌ها. من ساکمو برداشتم و رفتم یه پا عقب و از روی دیوار پریدم و دیگه اومدم بیرون که اومدم. هاه هاه هاه. نمی‌تونستم بمونم. این‌جا دم عکاسی هی به ما می‌گفتن آقای فوتو آقای فوتو. اون‌جا رفته بودیم هی سرباز سرباز. اصن سرباز یعنی چی؟"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 0); font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 18px; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); display: inline ! important; float: none;font-family:Arial,sans-serif;font-size:100%;"  &gt;سهیل نفیسی داشت توی رادیو می‌خووند: تو مث مخمل ابری، مث بوی علفی...مث برفایی تو..؛ نعمتی دستشو گرفت سمت کوه‌ها، گفت " مث برفایی تو. اینا. اینا."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8942604271881207085?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8942604271881207085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8942604271881207085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2011/11/blog-post_23.html' title='الآن پسرم کرج عکاسی داره؛ هی می‌گه بیا بابا. می‌گم نه بابا همه‌ش دیجیتال.'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-8KyUJdrBwhs/Ts1hD7Z2XVI/AAAAAAAAAWU/One8s9dmWJc/s72-c/DSC01376.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4155252547101721875</id><published>2011-11-16T13:32:00.000-08:00</published><updated>2011-11-16T13:53:08.297-08:00</updated><title type='text'>کارمندان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-TDFMuzU2KVk/TsQuU3UgBGI/AAAAAAAAAVs/3QY_29coOY0/s1600/DSC01286.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 227px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-TDFMuzU2KVk/TsQuU3UgBGI/AAAAAAAAAVs/3QY_29coOY0/s400/DSC01286.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5675712366375863394" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-lW6mobmJCj8/TsQvTtDaiqI/AAAAAAAAAV4/2TxBdSwKan8/s1600/DSC01289.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 227px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-lW6mobmJCj8/TsQvTtDaiqI/AAAAAAAAAV4/2TxBdSwKan8/s400/DSC01289.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5675713445951605410" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-wa2DE62Gzuk/TsQwCD7Y2fI/AAAAAAAAAWE/FfzrBxjwFOg/s1600/DSC01632.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 227px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-wa2DE62Gzuk/TsQwCD7Y2fI/AAAAAAAAAWE/FfzrBxjwFOg/s400/DSC01632.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5675714242365938162" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4155252547101721875?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4155252547101721875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4155252547101721875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='کارمندان'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-TDFMuzU2KVk/TsQuU3UgBGI/AAAAAAAAAVs/3QY_29coOY0/s72-c/DSC01286.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6332436159477540378</id><published>2010-12-25T13:41:00.000-08:00</published><updated>2010-12-25T14:46:03.446-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پسره با مادرش صندلی‌های کناری من نشسته بودند. این‌جا ایستگاه متروی مفتح بود. من منتظر یک قطار خلوت بودم که نخواهم بین سینه‌ها و صورت‌های بقیه فشرده شوم و به خانه برسم. مادرش یکی از آشناها را بعد از مدت‌ها دیده بود و نشسته بودند روی صندلی‌های قرمز ناراحت و صحبت می‌کردند. پسر، حدوداً دوازده ساله، از چهره‌اش پیدا بود که منگول است. من داشتم سیم هدفون را از توی کیفم می‌کشیدم بیرون، گیر کرده بود به یک چیزی و دل نمی‌کند. دوباره کشیدم، پرت شد بیرون، خورد به دست پسر. معذرت‌خواهی کردم، یک لبخندی زد، زیبا. یکی از مهربان‌ترین‌ها. به خاطر روشنی صورتش بود؟ به خاطر چشم‌های بی‌حالش بود که لب‌ها به تنهایی انقدر قشنگ لبخند می‌زدند؟ خیلی نزدیک به هم نشسته بودیم، برای این‌که خوب ببینمش باید کامل برمی‌گشتم توی صورتش و شاید فکر می‌کرد دارم غیرطبیعی نگاهش می‌کنم و ناراحتش می‌کردم. بوی بدنه‌ی بخاری می‌داد که خیلی داغ می‌شود، بوی دست آدم که توی ظهر تابستان، زنجیر تاب را گرفته باشد محکم. ژاکتش را درآورد، از یقه تا زد و گفت مامان مامان. مادر توجهی نمی‌کرد، داشت از مهمانی یک نفر حرف می‌زد که سر پیری و معرکه‌گیری، جشن تولد گرفته بود. داشت می‌گفت آره چند تا غذا پخته بود. مامان مامان. بازوی مادر را تکان داد. جواب داد. گفت گرمش شده و ژاکت را نمی‌خواهد. مادر گفت خب اشکالی ندارد و می‌تواند بگذارد توی کیف. کیف سفیدی جلوی پای پسر بود. مادر برگشت گفت محمد، فیلم تولد عمه رو توی موبایلت داری؟ پسر گفت بله و توی موبایلش مشغول گشتن شد، پیدا کرد و داد دست مادر. هی سرش را گرفته بود سمت شانه‌ی مادر که دقت کند به حرف‌هایشان. زنِ آشنا گفت معلوم نیست که، خیلی تاریکه. مادر گفت محمد این که تاریکه و موبایل را بهش برگرداند. پسر دقت کرد به صفحه، کمی نگاه کرد، زن‌ و مادر مشغول حرف بودند هم‌چنان، زن می‌گفت خب به جا این ریخت و پاش‌ها، پول شما رو می‌داد. پسر انگار چیزی یادش افتاده باشد، گفت مامان مامان. مامان. مامان. توجهی نمی‌کرد مادر. بازویش را کشید؛ حواسش به دل‌سوزی‌های زن بود که خوب دل داده بود به قضیه. مامان. دستش را تکان می‌داد. مامان. مامان. موبایل را پرت کرد روی سنگ‌های خاکستری. مادر برگشت، وا محمد؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;گفت عمه خودش چراغ‌ها رو خاموش کرده بود. خودش خاموش کرد چراغ‌ها رو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6332436159477540378?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6332436159477540378'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6332436159477540378'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2596121967687595488</id><published>2010-11-01T04:40:00.000-07:00</published><updated>2010-11-01T04:51:06.210-07:00</updated><title type='text'>مکان: میدان چوگان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.adressformona.org/photographs/Photos1_Portraits/8.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 760px; height: 1050px;" src="http://www.adressformona.org/photographs/Photos1_Portraits/8.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"&gt;مونا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2596121967687595488?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2596121967687595488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2596121967687595488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='مکان: میدان چوگان'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5802190319561002401</id><published>2010-10-12T03:52:00.000-07:00</published><updated>2010-10-12T05:05:49.818-07:00</updated><title type='text'>مادر حسن کچل سیب می‌چید جلوی پاش که گولش بزنه؛ حسن رفت و قصه شد.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز صبح، مامانم من رو بیدار کرد؛ پرید توی اتاق و گفت پاشو ساعت هشت و نیمه. من جهش‌دار نیم‌خیز شدم توی تخت، ساعت رو نگاه کردم: هفت بود.&lt;br /&gt;ترفند مامانم برای بیدارکردن ما همیشه همین بوده. چه صبح‌های مدرسه که بیدار شدم و وسط بدو بدو و اشک و زاری که دیرم شد، چشمم خورده به ساعت و دیدم حتی نیم ساعتی هم زودتر از هر روز بیدار شده‌م. مغز من هم عادت نمی‌کنه متاسفانه؛ یعنی بعد از این همه سال باید فهمیده باشم ساعت مامانم همیشه یکی دو ساعتی جلوتر می‌چرخه ولی شوک بدی داره لامصب. هنوز هوشیار نشده آب سرد رو می‌گیرند روی تنت.&lt;br /&gt;بیدار شدنم رو لفت دادم، هی لولیدم الکی. هی به ساعت نگاه کردم. فکر می‌کردم بهانه‌ی خوبی دارم که شب قبل، دیر و جاده‌ای از راه رسیدم و می‌توونم امروز بیشتر بخوابم. مامانم ول نمی‌کرد، از توی هال  زنگ می‌زد روی موبایلم.&lt;br /&gt;با اطوار بیدار شدم؛ رفتم غر زدم. کارهایی رو که هر روز بعد از بیدار شدن انجام می‌دهم، دونه به دونه و با یواشی انجام دادم. زنگ زدم تاکسی. گفت جهان‌کودک؟ گفتم نه‌خیر. حالا من دو سال هی هر روز رفتم جهان کودک، الآن می‌رم یک جای دیگه این شهر. هر روز هم از تو ماشین نمی‌گیرم، بیشتر با تاکسی و مترو می‌رم. تو باید هی من رو یاد یه چیزهای نکبتی بندازی آخه؟ یعنی می‌خوای بگی بله بله ما مشتری‌هامون رو می‌شناسیم. خب آفرین. تو بهترین تاکسی تلفنی تهرانی. ولی من جهان کودک نمی‌رم دیگه.&lt;br /&gt;لیوان چایی به این دست، پیراشکی نصفه در آن دست، کیف سنگین روی دوش و عینک پری‌زنگنه روی صورت رفتم سوار ماشین شدم. منتظر بودم مثل یکی از هم‌کارهاش برگرده بگه خانوم اون نریزه توی ماشین که شروع کنم غرغر و پیاده شم بگم برگردید آژانس بگید یه ماشین دیگه برای ما بفرستند. نگفت نامرد. دلم می‌خواست غره رو زده باشم حتماً. پرسیدم آقا اشکالی نداره من توی ماشین چایی بخورم؟ بگو چرا اشکال داره پیاده شو بینیم باا. شنگولانه گفت نه خانوم چه اشکالی داره نهایتش می‌ریزه چاییه دیگه فاضلاب که نیست. خندیدم گفتم حتماً فاضلاب نیست چون دارم می‌خورمش. ( سلام میثم غف. احساس وظیفه کردم بعد از فاضلاب‌خوری ازت یاد کنم. به دل نگیر. توی دنیا هر کسی یه جوری نون‌و در می‌آره.)&lt;br /&gt;ترافیک درست از سر کوچه‌مون شروع شد. سه تا اتوبان پیش رو داشتیم، باید از حکیم می‌رفتیم به همت، از همت به مدرس. راننده گفت نع‌خیر حالا حالاها توی راهیم، ساعت چند باید سر کار باشی؟ گفتم نُه. گفت دیر می‌رسی، اگه می‌خوای زنگ بزن بگو، بذار یه کم آهنگ گوش بدیم، حرص هم نخور. یه کم از فُگوری *صورتم کم شده بود. خوش اخلاق‌تر شده بودم. چایی خوردم. هومن و کامران گوش کردم. به مرخصی بعدی فکر کردم، به کباب تُرش، به پایان نامه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*فُگور: خیلی خیلی کاربرد دارد. معنی دقیقی نمی‌شود برایش در نظر گرفت. صفتی است جنوبی ( یا شاید همه‌جای دنیایی، ما از شوشتری‌ها همیشه شنیدیم)، به معنی بدشانس، بد قدم، بدقلق، بد اخلاق و امثالهم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5802190319561002401?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5802190319561002401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5802190319561002401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='مادر حسن کچل سیب می‌چید جلوی پاش که گولش بزنه؛ حسن رفت و قصه شد.'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7957700038752023615</id><published>2010-09-06T00:59:00.000-07:00</published><updated>2010-09-06T01:38:04.203-07:00</updated><title type='text'>استان گلستان پاییز خیلی به‌دلی دارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من از تمام شرق تهران، میدان گرگان را دوست دارم. البته در نظر می‌گیرم که از تمام شرق تهران تنها میدان گرگان را دیده‌ام. خب نه؛ یک بار هم سوار تاکسی بودم به مقصد سیدخندان، یکی از مسافرها پرسید "مسیر بعدی‌تون کجاست؟" و راننده گفت رسالت. من به سرم زد که بروم رسالت را ببینم بعد از این همه عمر. رفتم. بوی ترمینال جنوب می‌داد و اصلاً میدانی نداشت، چندتا اتوبان بود که توی هم لولیده بودند و بهش می‌گفتند "میدان رسالت". کمی دور و برم را نگاه کردم و دوباره سوار تاکسی شدم و برگشتم سیدخندان. حالا بعید هم نیست که اشتباه کرده باشم ولی برای من رسالت همین است که فهمیدم رسالت است، شاید هم رسالت نبوده باشد. اهمیت خاصی ندارد راستش.&lt;br /&gt;به هر حال؛ میدان گرگان خیلی قشنگ است. مغازه‌های کوچک نقلی دارد، سیگار فروش با دکه‌ی صندوق‌میوه دارد، بانک و نانوایی دارد، پرده‌فروشی و کبابی فسقلی مگسی دارد؛ از همه ویژه‌تر، یک سینمای همیشه تعطیل و خالی هم گوشه‌ی میدان هست که فضای قضیه را از بقیه‌ی میدان‌ها منحصربه‌فردتر می‌کند. کلاً هم الآن دارم فکر می‌کنم که می‌تواند لوکیشن چندین‌تا فیلم فردینی باشد: دخترِ مو مشکی با پیراهن کوتاه و کفش‌های لژدار که چادر سفید نازکی هم سر کرده، از جلوی نانوایی دارد می‌آید، پسرِ بچه‌معروف و خوش‌نام محله هم سر راهش قرار می‌گیرد و با هول و لکنت احوال‌پرسی می‌کنند و به هم لبخند می‌زنند، دختر دوم که فتنه‌ی ماجراست، ایستاده جلوی پرده‌فروشی، چادر ندارد و آدامس توی دهانش انگار که لنگه کفش است، با پوزخند و حسادت صحنه‌ی عشوه را می‌بیند؛ دوربین بالا می‌آید و تصویر روی سر در سینما که کینگ‌کونگ را نمایش می‌دهد، کات می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7957700038752023615?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7957700038752023615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7957700038752023615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='استان گلستان پاییز خیلی به‌دلی دارد'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1962463538145086879</id><published>2010-08-24T11:31:00.000-07:00</published><updated>2010-08-24T12:18:39.776-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یکی را برایت تعریف نکردم؛ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی روزهای شلوغ زندان، همان جلوی درِ اصلی، توی حیاط دادسرا، اسم جمع می‌کردیم روی کاغذ که بدهیم دست یکی از داخلی‌ها و خبر بیاورد، که کی این‌جاست؟ کی کهریزک؟ کی کجا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; یک زنی، با مانتوی تابستانی سفید و مشکی، سانتی‌مانتالی که هول‌هولی از خانه زده بیرون، صورت بدون آرایش، چشم‌ها پُف کرده، ریمل ریخته، ایستاده بود گوشه‌ی حیاط، گریه می‌کرد؛ دیدی می‌گویند " روی پاش بند نبود" ؟ نبود؛ موجود سبکی بود، پُر از شوک، لرزیده، ترسیده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داشت می‌افتاد. گرفتمش توی بغلم. خیلی کوچک بودم برایش، حتی اندازه‌ی گریه‌هایش هم نمی‌شدم. ولی انقدری بغلش کردم که نرمی بازوهایش، لرزیدنش توی مانتوی نازک، "بچه‌م. بچه‌م مریضه. کجاست؟"‌گفتنش هنوز یک‌جوری زنده است انگار که یکی از ظهرهای همان تابستان. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اسمش نازی بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;**&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از پله‌ها که دویدی پایین، صورتت را که دیدم، بغلت که کردم، شده بودی اندازه‌ی گنجیشک؛ گفتم شبیه دوم‌راهنماییت شدی؛ "مثلن" گفتم وگرنه من که دوم‌راهنمایی‌رفتنت را ندیده بودم. می‌لرزیدی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هربار پایین‌آمدنت یادم افتاده، رسیده‌ام به نازی. حواسم رفته به بچه‌ش، بچه‌ش کجا بود؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;**&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وگرنه به بهانه‌ی امشب.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1962463538145086879?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1962463538145086879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1962463538145086879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4928398869335762063</id><published>2010-07-09T11:30:00.000-07:00</published><updated>2010-07-09T11:48:21.340-07:00</updated><title type='text'>ژنرال در هزارتوی خود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زنی در متروی تهران، مدال‌ها و سنجاق‌سینه‌های بدلی را آویزان کرده به بالای روپوشش، توی تاریکی تونل‌ها، دستش را بالا می‌آورد و فریاد می‌زند "خانوما فقط سه هزار تومنه".&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4928398869335762063?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4928398869335762063'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4928398869335762063'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/07/blog-post_09.html' title='ژنرال در هزارتوی خود'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5502230714857665006</id><published>2010-07-02T13:53:00.000-07:00</published><updated>2010-07-02T14:53:18.703-07:00</updated><title type='text'>دوازدهم تیر</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوست داشتم فردا را با هم می‌رفتیم یک جایی. دقیقاً بلد نیستم کجا؛ ولی مثلاً یک دوست لشی داشتیم شبیه به حسین پناهی. بعد با من صمیمی‌تر بود، یعنی من باهاش بیشتر حرف زده بودم و گذرونده بودم. همین‌جوری که سه تایی ولو بودیم، من بهش می‌گفتم حسین اون شعرت رو بخوون - همانی که از نظرم از همه عاشقانه‌تر بود - یا مثلاً می‌گفتم  فلان ماجرا رو تعریف کن؛ بعد چشمک می‌زدم به تو که یعنی دل بده به روایت، به شعر، به آهنگ مثلاً. چون می‌خواستم به تو خوش بگذرد. دوست داشتم تو را آورده باشم یک جایی که خوش‌حالت کنم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خب دوست لش به‌دلی نداریم. من ولی زنده‌م هنوز، فردا می‌‌آم یک‌جوری سرگرمت می‌کنم به تنهایی. یک‌جوری که فکر کنی ما الآن سه نفریم، تا وقتی که سه نفر واقعی باشیم و من بیام وسطتون بشم حسین‌. به خدا. بلدم ها.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5502230714857665006?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5502230714857665006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5502230714857665006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/07/blog-post_02.html' title='دوازدهم تیر'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4190704527008431076</id><published>2010-07-02T03:21:00.000-07:00</published><updated>2010-07-02T08:17:56.740-07:00</updated><title type='text'>قسمت دیگران</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رفتم بلیطم را گرفتم، نیم‌ساعتی مانده بود تا ماشین حرکت کند و می‌خواستم توی سالن بمانم. پشت سر من آمد جلوی باجه، حدوداً پنجاه و پنج ساله بود،کوله‌ی کوه‌نوردی آبی و قرمز داشت، قد کوتاه و لاغر با تی‌شرت یقه‌دارِ سه‌دُکمه؛ بوی صابون می‌داد و موهای کم‌پشت را از پیشانی بلندش مرتب شانه کرده بود عقب و سبیلش روی گوشه‌ی لب‌ها کمی انحنا داشت. نشستم روی نیمکت‌های همان جلو، بلیطش را گرفت، رد شد و رفت آن سمت سالن. چند دقیقه بعد دوباره برگشت، نیمکت جلویی من یک خانوم و آقایی نشسته بودند، رفت توی صورت آقا، گفت فرشیدفر تویی؟ آقا شناختش، بَه ِ محکمی گفت و بلند شد ایستاد؛ دست دادند و شروع کردند به گپ‌زدن. زن همین‌طور نشسته بود و به روبه‌رو نگاه می‌کرد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رفتیم سوار اتوبوس شدیم، با خوش‌شانسی، نظم صندلی‌ها شامل حالمان شد و روی یکی از دوتا صندلی کنار من نشسته بود، چون با هم بلیط خریده بودیم. خوش‌حال بودم الکی. فکر کردم وسط‌های راه اشاره می‌کنم به کوله‌اش و می‌پرسم "کوه زیاد می‌رید؟ من هم خیلی می‌رفتم. اتفاقن همین الآن داشتم از تاکسی پیاده می‌شدم ناخونم شکست. هروخ ناخونم می‌شکنه یاد کوه می‌افتم. من کجاها رفتم؟ امممم." و همین‌جوری با هم حرف می‌زدیم تا برسیم. ولی اصلاً به سمتی که من بودم نگاه هم نکرد. اول‌های جاده بودیم، پاشدم کیفم را گذاشتم توی باکس بالای سرم و موقع نشستن بهش لبخند زدم؛ جواب داد ولی خیلی معمولی. برای شروع مکالمه کافی نبود. از توی کوله‌ش یک چیزهایی درآورد و خورد. هی داشت اس‌ام‌اس‌بازی می‌کرد. عینکش رو روی دماغش جابه‌جا می‌کرد و زل می‌زد به موبایل سورمه‌ایش. بی‌خیالش شدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نزدیک قم که اتوبوس نگه داشت، پیاده نشد. من هم نشدم. فرشیدفر از ردیف‌های عقب آمد نشست کنارش. شروع کرده بودند با خوشحالی با هم حرف‌زدن. بهش گفت " آره شنیدم رفتی کانادا و به سلامتی تا دکتری خووندی". فرشیدفر تشکر می‌کرد. ازش پرسید " ایشون خانومت بود؟" فرشیدفر تائید کرد. داشتند از دانشگاه اصفهان می‌گفتند، دانشکده‌ی فیزیک. فهمیدم اسم آقای کوه‌نورد ناصر است. فرشیدفر هی می‌پرسید از کی‌ها خبر داری؟ ناصر یکی دوتا را گفت. فرشیدفر گفت "دکتر نواب یادته؟ مُرد." بعد ادامه داد از مدیر گروه‌شان، دکتر معتمدی، تعریف‌ کردن که وقتی در حال مرگ بوده، وصیت می‌کند جلوی دانشگاه اصفهان خاکش کنند تا زیر پای دانشجوها باشد. انگار به وصیتش عمل نکرده بودند. ناصر ازش پرسید " باباتو هنو داری؟" مکث کرد، گفت نه. پرسید "چندتا بچه داری؟ پیشتن؟" فرشیدفر گفت که سه تا دارد، یک دختر و پسرش کانادا هستند و یک دخترش همین‌جا، تهران، است. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زن فرشیدفر آمد بالا، توی اتوبوس. آقا بعد از تعارف با ناصر که بیا شب را خانه‌ی ما، شماره‌ای رد و بدل کرد و رفت سر جایش نشست. حرکت کردیم. من پا شدم رفتم عقب، دقیقاً از جلوی صندلی خانوم و آقای فرشیدفر، آب بردارم. آقا داشت تعریف می‌کرد که "آره هنوز هم دبیره. اون موقع توی یه روستایی درس می‌داد، هر هفته پا می‌شد می‌اومد اصفهان دانشگاه. آدم‌های شریفی بودن. یه هم‌اتاقی هم داشت، اون هم اراکی بود...". داشتم زاویه‌های مختلف اتفاق را می‌دیدم و احساس دانای کل بهم دست داده بود، اگر یک فلش‌بک می‌زدیم به دانشکده فیزیک، ناصر را می‌دیدم با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، همین سبیل‌ها ولی تیره، در حالی که بوی آب گرم می‌دهد. توی پس‌زمینه می‌توانستیم دکتر معتمدی را ببینیم که دانشجوها دورش حلقه زده‌اند و دکتر با لبخند و مهربانی به سوال‌های همه جواب می‌دهد. ولی نمی‌شد. آدمی بودم با تمام محدودیت‌ها توی یک اتوبوس که چهل‌وچهار صندلی دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رسیدیم تهران. ناصر می‌خواست آزادی پیاده شود، من هم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پشت سرش رفتم پایین. شبیه به دانای کلی بودم که بقیه‌ی سوژه‌ها را ول می‌کند الکی توی داستان و یکی از قهرمان‌ها را بیشتر دوست دارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عنوان، نام داستانی از جعفر مدرس‌صادقی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4190704527008431076?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4190704527008431076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4190704527008431076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='قسمت دیگران'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6713872226596589345</id><published>2010-06-26T14:02:00.000-07:00</published><updated>2010-06-26T14:04:19.651-07:00</updated><title type='text'>مان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/TCZrDrlXPlI/AAAAAAAAASo/EdbUV-V6JXs/s1600/DSC00904.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 182px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/TCZrDrlXPlI/AAAAAAAAASo/EdbUV-V6JXs/s320/DSC00904.JPG" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487190906980744786" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6713872226596589345?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6713872226596589345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6713872226596589345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/06/blog-post_8568.html' title='مان'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/TCZrDrlXPlI/AAAAAAAAASo/EdbUV-V6JXs/s72-c/DSC00904.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-159939214971926576</id><published>2010-06-26T08:38:00.000-07:00</published><updated>2010-06-26T08:39:46.323-07:00</updated><title type='text'>ستاک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, sans-serif; font-size: 13px; border-collapse: collapse; "&gt;&lt;a href="http://settak.blogspot.com"&gt;یک سال است که الکی در یخچال را باز نکرده ای و به داخل یخچال الکی نگاه نکرده ای بی آنکه دنبال چیز خاصی باشی.&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-159939214971926576?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/159939214971926576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/159939214971926576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='ستاک'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6023921960758435975</id><published>2010-06-23T14:05:00.000-07:00</published><updated>2010-06-23T14:32:34.324-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همان وقتی که نور افتاده بود توی صورتت، با روسری سفید، داشتی تبدیل می‌شدی به چندتا کلمه‌ی نوشته‌نشده. نویسنده تو را دید و فکر کرد نور رد شده از صورتت که رو به پایین است؛ نویسنده تصویرها را ناقص می‌بیند، نه که اجزایی را جا بیاندازد، نه؛ ولی تصویرها را کلمه می‌بیند. این‌جور تصور کن یک چیز حجم‌داری که کله‌ی ظهر اولین روزهای تابستان دارد ازش بخار کلمه بلند می‌شود و می‌نشیند به سر و حتی تن نویسنده. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تو می‌گذری، نویسنده هم. بوی تو را با خودش می‌برد. شاید حواسش نباشد تا وقتی که وسیله‌ها جلوی دستش باشند. صفحه، مثل باد، می‌کِشد کلمه‌هایت را. شاید تغییر کنی، قدت بلندتر شود، حرف‌هایت متفاوت‌تر، شاید اصلاً آفتاب حذف شود و شب باشد، روسری‌ات زرد باشد یا هر چی. ولی تو چسبیدی و آمدی، در صورتی که گذشته بودی: چون کلمه شدی، نویسنده‌ای تو را دید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6023921960758435975?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6023921960758435975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6023921960758435975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/06/blog-post_23.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1616353746656700150</id><published>2010-06-15T11:50:00.000-07:00</published><updated>2010-06-15T14:22:00.995-07:00</updated><title type='text'>چمدانِ بسته، گاهی یعنی کمُد دیگر جای لباس ندارد.</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اولین انسانی که رفت؛ وقتی خط‌ها هنوز کشیده نشده بودند، زمین صاف بود و کسی به فکرش نرسیده بود که جای دیگری ممکن است. نه آن‌ها که دسته‌ای و قبیله‌ای می‌رفتند به قصد آب و گیاه؛ همان اولین نفری که ترک کرد؛ تنها، سکونت‌گاه را گذاشت و رفت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1616353746656700150?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1616353746656700150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1616353746656700150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='چمدانِ بسته، گاهی یعنی کمُد دیگر جای لباس ندارد.'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2530672450484980845</id><published>2010-05-29T06:33:00.000-07:00</published><updated>2010-05-29T11:59:49.052-07:00</updated><title type='text'>اسم‌شان آدم را یاد سالاد می‌اندازد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همان سر میدان می‌ایستند همیشه، توی حاشیه‌ی پیاده‌رو. تکیه می‌زنند به دیوار، این‌ پا و آن پا می‌کنند، دستشان را می‌گذارند روی صندوق صدقات، می‌نشینند لبه‌ی جدول، با هم حرف می‌زنند یا سیگار می‌کشند. شاید این‌ کارها چند ساعت هم طول بکشد، در حالِ تمام‌شان دارند این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کنند تا کسی بیاید حرف از کار بزند و چندتا جوان‌تر و زبل‌ترشان را ببرد با خودش و بقیه هم بشوند چندتا کلمه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2530672450484980845?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2530672450484980845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2530672450484980845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/05/blog-post_29.html' title='اسم‌شان آدم را یاد سالاد می‌اندازد'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2616023853068458636</id><published>2010-05-26T16:39:00.000-07:00</published><updated>2010-05-26T16:44:01.418-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2yF1E7sMI/AAAAAAAAASQ/Vzn2SuJsJ6k/s1600/DSC00611.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 182px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2yF1E7sMI/AAAAAAAAASQ/Vzn2SuJsJ6k/s320/DSC00611.JPG" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5475728535169249474" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2yFmEq4MI/AAAAAAAAASI/uukS0vsm8fY/s1600/DSC00613.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 182px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2yFmEq4MI/AAAAAAAAASI/uukS0vsm8fY/s320/DSC00613.JPG" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5475728531141615810" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2xmRuKX4I/AAAAAAAAASA/foizx-BO5Us/s1600/DSC00610.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 182px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2xmRuKX4I/AAAAAAAAASA/foizx-BO5Us/s320/DSC00610.JPG" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5475727993102557058" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;                                                 &lt;/b&gt;&lt;div&gt;                                  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2616023853068458636?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2616023853068458636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2616023853068458636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S_2yF1E7sMI/AAAAAAAAASQ/Vzn2SuJsJ6k/s72-c/DSC00611.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-820599133526831283</id><published>2010-05-26T13:32:00.000-07:00</published><updated>2010-05-26T16:24:22.892-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک- شب. رسیدیم به جایی از جاده که همیشه تاریک است. چراغ‌های آبی اتوبوس، از بالا روی سر مسافرها کشیده می‌شود؛ خانوم بغل‌دستی من، زنی‌ است لاغر که چادر دارد،پشتش را به من کرده و زل زده به جاده‌ی سیاه. من دارم یک کله‌قند مشکی زیر نور آبی می‌بینم، نمی‌ترسم، خوف‌ناک مناسب‌ترین کلمه برای توصیفش است. یاد اولین فیلم‌ترس‌ناکِ بچه‌گی‌هایم می‌افتم: شب بیست و نهم. شب بیست و نهم؟ آره یا یک هم‌چین اسمی. توی آن فیلم هم زنی شبیه به یک کله‌قند سیاه با دمپایی روی لبه‌ی دیوار راه می‌رفت. سعی می‌کنم چشم‌هایم را ببندم، صدای خش‌خش پلاستیکی را می‌شنوم که یعنی به یک چیزی توی کیفش سرگرم است؛ لحظه‌ای بعد بوی توت‌فرنگی می‌آید: ای کلک خسیس!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو- دیر به اتوبوس رسیدم و جایی برای نشستن ندارم،فقط می‌توانم کنار یک پسر لاغر که پیراهن مدل هاوایی پوشیده و موبایلش را با یک بند ساتن سفید به گردنش آویزان کرده، بنشینم. پاهایش را نمی‌بینم و تنها می‌توانم تصور کنم که صندل به پا دارد و می‌تواند کاسب کوکائین باشد. دو تا صندلیِ آن‌طرف کامل دیده نمی‌شود، یعنی فقط همان آقای مسن کنار خودم را می‌بینم که هیکلش اجازه‌ی دیدن بغل‌دستی‌اش را نمی‌دهد. من دارم جدول حل می‌کنم ( بله بله.چند هفته‌ای است یک مجله‌ی عنوان با خودم می‌برم. بدک نیست. مسعود آن‌وقت‌ها می‌گفت جدول حل کنید تا دایره‌ی لغات‌تان گسترده شود. خب حالا که دلم برایش تنگ شده هی سعی می‌کنم به توصیه‌هایش گوش کنم. نوشابه هم این روزها بیشتر می‌خورم). آقای هیکل‌دار از توی کیفش یک کیسه‌ی بزرگ میوه در‌می‌آورد که داخلش یک کارد پلاستیکی قرمز می‌درخشد. شروع می‌کند به سیب‌پوست‌گرفتن، کف دست‌های بزرگش چهارقاچش می‌کند و می‌گیرد جلوی من، ای وای اصلاً انتظارش را ندارم، هول می‌شوم، تعارف می‌کنم هِی. یکی برمی‌دارم. دوباره شروع می‌کند با خیار، هی می‌گویم نه مرسی ممنون من خیار دوست ندارم! (آدمی هست توی دنیا که خیار دوست نداشته باشد؟ خاک بریزید بر سرش). نصفش نصیب من می‌شود. بعدی نوبت کیوی است. مشغول پوست‌گرفتن که هست سرم را تکیه می‌دهم عقب و چشم‌هایم را می‌بندم،یعنی من خوابم. می‌زند به شانه‌ام و کف دستش را با کیوی‌ها می‌گیرد توی صورتم. خنده‌ام گرفته. دوباره با یک پرتقال مشغول می‌شود، چند پرش را می‌دهد به من و می‌گوید"دیگه آخریشه". خیلی خوش گذشت با این‌که داشتم خجالت می‌کشیدم. موقع پیاده‌شدن ازش تشکر کردم، مثل یک مهمان که از میزبان.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه- ساعت شش صبح. اتوبوس بوی خوابِ خنک می‌دهد. بیرون،کنار جاده، سبزی‌های گَرِ کم‌رنگی دارد اما خوشگل است. پشت سر راننده نشسته‌ام. دختری با خط‌چشم و خط لب و ماتیک صورتی،کنارم خوابیده. از عقب‌های ماشین بوی پرتقال می‌آید، دوبار با فاصله. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-820599133526831283?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/820599133526831283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/820599133526831283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1956979904488174206</id><published>2010-04-18T03:07:00.000-07:00</published><updated>2010-04-18T03:19:58.786-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;دل‌شوره دارم. قلبم تندتند بدجوری می‌زند. دوستم توی راه است، زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد. خب لابد دوست ندارد پشت فرمان تلفن جواب بدهد. تعداد اتفاقاتی که توی دو هفته‌ی آینده باید بیفتد زیاد است؛ استرس هم؟ آره می‌طلبد. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;یک لیوان چایی می‌ریزم برای خودم. بابا روی تکه‌ای نان‌تست گرم،عسل می‌ریزد و می‌گوید "واسه گلوت خوبه".قبلش داشتم برایش من‌وگنجیشک‌های‌خونه می‌خواندم.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;دکتر هفته‌ی پیش توی دفترچه‌ام یک قرص نوشت که هنوز نگرفتم،گفت برای تپش قلب،روزی یک نصفه‌ باید بخورم. تپش‌ قلب داشتن خوب است. بهانه‌ی بی‌قراری‌های آدم را از بین می‌برد. باید بروم داروخانه. هیچ جای نگرانی نیست. الآن خودش زنگ می‌زند.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1956979904488174206?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1956979904488174206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1956979904488174206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7756728740502057225</id><published>2010-04-13T14:37:00.000-07:00</published><updated>2010-04-13T14:39:00.631-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یه بوس بده برو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7756728740502057225?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7756728740502057225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7756728740502057225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/04/blog-post_3531.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6295564287558767697</id><published>2010-04-03T16:33:00.000-07:00</published><updated>2010-04-03T17:13:34.821-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دوتا ناخون شصتم را داشتم می‌کشیدم روی کاغذ قرمز شکلات. گوش‌هایم را گذاشتم به‌جای گوش‌های انگشت‌ها: خش‌خشِ خشنی بود. دست برداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پیرزن و پیرمرد‌ از ملایر آمده بودند، مرد دستش را گرفته بود به دیوار و جلو می‌آمد، چشم راستش قرمز بود. زن گفت: شی موئه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-هَنی باید بَنیشیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اووووووه اوووووه اوووووه اووووه. ببخشید صدای زنگ موبایلم بود: تموم نشده هنوز،اممم فک کنم ده دقه دیگه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دختر دستیار با موهای براشینگ‌شده‌ی خوش‌رنگش می‌آید نزدیک، سرم را بالا می‌گیرم، پلکم را پایین. دوتا قطره می‌ریزد،یکی از قوطی‌ِ درسفید،یکی درقرمز.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نشستم پشت دستگاه،پیشانی و چانه‌ام را چسبانده‌ام توی فرورفتگی‌هایی که باید قرار بگیرند، فکر می‌کنم دکتر دارد مرا شبیه به لیدی‌گاگا می‌بیند الآن این‌طور کادره‌شده با فلز. "چشمک بزنم براش ماچ بفرستم؟" از ذهن عوضی‌ام می‌گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عینک‌آفتابیِ قدیمی مامان‌جون را زده‌ام: پری زنگنه هستم،ایستاده جلوی کلینیک با ژست هواراازمن‌بگیر‌چشم‌هایم را بده؛ می‌خواهم برویم یکتا که نیمه‌تعطیل باشد و بگوید غذا نداریم و من جواب بدهم "آقا پولدارید ها.کاسب نیستید که."&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6295564287558767697?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6295564287558767697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6295564287558767697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/04/blog-post_03.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6134236466768824635</id><published>2010-04-01T11:30:00.000-07:00</published><updated>2010-04-01T16:49:15.549-07:00</updated><title type='text'>شاید هم تمام این‌ها را دارم از توی خواب می‌گویم و واقعاً پای یک روح در میان باشد.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;داشتم این فیلمِ cold souls را می‌دیدم،داستان تقریباً این شکلی است: آدمی تصمیم می‌گیرد روحش را از بدنش جدا کند و دردهای زندگی‌ را دور بزند؛ تبدیل به آدم‌خالی می‌شود و خیلی از چیزهایی را که باید با احساسش درک کند، دیگر نمی‌فهمد. نیمه‌ی دیگر داستان،مرد به دنبال روح از دست‌داده‌اش تصمیم می‌گیرد روح یک شاعر روسی را به فیزیکش اضافه کند و اِل و بِل.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;توی درگیری‌های شخصیت اصلی،من چه‌کار می‌کردم؟ داشتم به این فکر می‌کردم که روح چه کسی را دوست دارم داشته باشم. منظورم از داشته‌باشم،این نیست که روحی با فلان مشخصات دوستم باشد، دقیقاً این است که برای خودم و توی بدنم وول بخورد. یکی دو مورد به ذهنم رسید و می‌دانی چه‌جوری روح موردعلاقه را وارد بدنم می‌کردم؟ از توی لیوانی شیشه‌ای،مثل فیلم، با نِی می‌خوردمش،نه مثل فیلم، و هوووف صاف می‌رفت توی سرم،می‌شد شبیه به مغز. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا که فیلم تمام شده، دارم فکر می‌کنم وقتی روحم برایم با مغزم فرقی نمی‌کند، چه بهتر. بنشینم تکه‌های خوب روح‌خوشگل‌های دور و برم را جدا کنم، بریزم توی سرم؛ شاید بالاخره یک چیزی از توش درآمد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6134236466768824635?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6134236466768824635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6134236466768824635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='شاید هم تمام این‌ها را دارم از توی خواب می‌گویم و واقعاً پای یک روح در میان باشد.'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7233584901494549390</id><published>2010-03-29T07:13:00.000-07:00</published><updated>2010-03-29T07:20:16.728-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به‌دل، یعنی پسندیده،دوست‌داشتنی وقتی که قصد ارزیابی باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مثال: خیلی پسرِ به‌دلی است؛ یعنی به چشم خریدار،خیلی پسندیده است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هوای امروز به‌دل است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7233584901494549390?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7233584901494549390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7233584901494549390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4162607792529545236</id><published>2010-03-25T13:06:00.000-07:00</published><updated>2010-03-25T15:09:31.230-07:00</updated><title type='text'>گربه‌های ایرانی صبح‌ها می‌رن اداره.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;چندسال پیش‌ها دیده بودمش، اولین بار. چهارپنج‌سانتی ریش وصل بود به چانه‌اش،یک عینک فریم مشکی بزرگ داشت. گیتارالکتریک می‌زدند با دوستش.صدای خش‌خشیِ خوبی هم داشت که به استایل  کارهایشان می‌خورد. چندتایی را شنیده بودیم،عالی بودند. عالی که می‌گویم یعنی گوشت خوشش می‌آمد،چشم‌ها نگاه می‌کردند به یک جایی توی همان اتاق و فکرت اووَه خیلی دورترها می‌چرخید و شاید دوست داشتی بهش بگویی"دوباره بزن اینو".&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;من با واسطه و دوست مشترک می‌شناختمش.از این اشتراک‌ها که خودشان می‌پیچند و می‌روند.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;حالا فکر کن ایستادم توی صف تاکسی،یک مرضی هم دارم که دوست ندارم درمانش کنم: هرچه صف طولانی‌تر باشد،من دفعات بیشتری سر خم می‌کنم که ببینم ماشین جدیدی می‌رسد یا نه. دوست دارم. آدمی‌زاد با همین امید و انتظارها زنده است. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;حالا هیچی؛ هربار که برمی‌گردم عقب، یک آقایی لبخند آشنا و سلام‌داری می‌زند. عینکِ خاتمی زده،مویی جلوی سرش نیست،کیفِ کارمندمهندسی دارد و من باید بشناسمش ولی هِی فکر می‌کنم تنها هم‌مسیریم هر روز. آخرش گفت "اسمت نگینه؟"، خب تابلو آشناست،خیلی‌ها من را به اسم‌هایی شبیه به نگین،نیکی،گیسو یادشان می‌ماند. بعد خوب نگاهش کردم و شناختمش. گفتم "پس ریشت کو؟ چه بزرگ شدی!" و ای‌وای حالم به‌هم خورد از این حرفم.نباید می‌گفتم چه بزرگ شدی؛هربار کسی به من گفته چه بزرگ شدی،شبش رفتم توی آینه زیرچشمم را نگاه کردم،موهایم را جمع کردم بالا و نگران پیری شده‌ام. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;لبخند زد هی،خجالت کشید توی نگاهش، گفت توی یک شرکت الکترونیکی و این بساط‌ها کار می‌کند،نپرسیدم گیتار و صدات چی شد،خودش گفت" اصلاً وقت نداریم موزیک گوش بدیم چه برسه به این‌که بزنیم". داشت می‌رفت خانه آماده کند خودش را برای مهمانی رفقا. به ژاکت توی دستش نگاه کردم،گفت"مریض بودم.چار روز نرفتم سر کار." &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;گناه داریم.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4162607792529545236?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4162607792529545236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4162607792529545236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.html' title='گربه‌های ایرانی صبح‌ها می‌رن اداره.'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7350112031019572706</id><published>2010-03-10T02:03:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T02:38:52.222-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S5d1_b9R87I/AAAAAAAAAR0/KmoUAnaHJSs/s1600-h/DSC00473.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 182px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5446952007024898994" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S5d1_b9R87I/AAAAAAAAAR0/KmoUAnaHJSs/s320/DSC00473.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;strong&gt; *اراک&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7350112031019572706?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7350112031019572706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7350112031019572706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S5d1_b9R87I/AAAAAAAAAR0/KmoUAnaHJSs/s72-c/DSC00473.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2658120594793113588</id><published>2010-03-10T00:26:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T02:01:45.935-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ببین من توی آن لحظه دارای یک صفتی بودم که اسمش هست "خواب‌آلود"؛ آقای دهخدا می‌گوید یعنی: کسی که زیاد خُسبد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خب آدم‌های بزرگ هم گاهی اشتباه می‌کنند؛چون کسی که کم خسبد، حتماً آلوده‌تر است به خواب. آدم‌ها را نیازهایشان آلوده می‌کند،نه داشته‌هایشان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آره. شام سنگینی خورده بودم،پیژامه به پا و موها ولو روی بالشت،فرو رفته بودم توی فاصله‌ی بخاری و پایه‌ی مبل. آزاده‌خانوم داشت یکی از داستان‌های کتابِ ویرانِ ابوتراب را می‌خواند؛ نگفته بودم تا حالا که صدایش را دوست دارم؟ چرا دارم. یک‌جور حماسی خوبی می‌خواند. رفته‌بودم توی بحر داستان،داشتم دست و پا می‌زدم، خواب مرا کشید بالا و بُرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;رفتم تا هشت صبح فرداش که خیلی می‌شد،خیلی زیاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چه‌طور بیدار شده‌ بودم؟ با شلوغی گنجشک‌ها توی درخت سیب خانه‌شان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;داستان بودم؛آزاده‌خانوم داشت می‌خواند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2658120594793113588?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2658120594793113588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2658120594793113588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2316429146034755774</id><published>2010-03-03T04:13:00.000-08:00</published><updated>2010-03-03T04:48:40.539-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S45WSbvUkNI/AAAAAAAAARs/Czm1OgLDrWM/s1600-h/DSC00855.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 187px; DISPLAY: block; HEIGHT: 305px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444383874221379794" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S45WSbvUkNI/AAAAAAAAARs/Czm1OgLDrWM/s320/DSC00855.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;                                            &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.roomp3.com/mp3-22022-Dj_Tiesto-Here_On_Earth_Ft._Cary_Brothers.html"&gt;For as long as you are,here on this earth,i feel alive&lt;/a&gt;     &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt;جای خالی‌ت یه‌دفعه هجوم می‌آره.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;"&gt; من وصلم به یه جایی که اسمش شمایی؛ وقتی خالی باشه،آدم شُل و ول می‌شه دیگه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2316429146034755774?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2316429146034755774'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2316429146034755774'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/03/for-as-long-as-you-arehere-on-this.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S45WSbvUkNI/AAAAAAAAARs/Czm1OgLDrWM/s72-c/DSC00855.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-9015121686899536998</id><published>2010-02-23T03:17:00.000-08:00</published><updated>2010-02-23T05:27:42.473-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;من از آقامصطفی قدِ بسیار بلند ، شکمِ به‌اندازه (اندازه‌ای که باید مناسب یک راننده‌ی اتوبوس بین‌ِ‌شهری در سینما باشد) و سیبیل پهن و مرتبش را خوب به‌یاد دارم. ولی این‌ها آیتم‌های خیلی دمِ‌دستی و قابلِ حدسی است برای آدمی که چنین شغلی دارد؛ منحصربه‌فردترین بخش تیپ آقامصطفی،شلوارش بود: مشکی با خط اتوی خیلی صاف‌وصوف،می‌ایستاد پایین قوزک پا،درست روی کفش‌های براقش و با قدم‌های بلندِ آقامصطفی،پاچه‌ی شلوار تکان‌های خیره‌کننده‌ای داشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من به‌راحتی عاشق آدم‌هایی می‌شوم که همان‌جوری که ازشان انتظار می‌رود،لباس می‌پوشند و رفتار می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مثلاً من آقابهرام را دوست ندارم؛ راننده‌ی اتوبوس دیگری که شلوارجین و کالج می‌پوشد و موهای صورتش را سه‌تیغه می‌کند و موزیک‌های به‌اصطلاح امروزی‌تری گوش می‌دهد وبه نظر خیلی‌ها باحال و خوش‌تیپ است چون شبیه به انتظاری که از یک راننده‌اتوبوس می‌رود،نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ولی به‌نظرم،آقامصطفی بهترین کسی است که خودش را خوب یادگرفته و اجرا می‌کند، حتی اگر ناخودآگاه نباشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پریروز دیدم عکسش را چسبانده بودند پشت باجه‌ی سیروسفر،با یک روبانی مشکی گوشه بالا سمتِ چپ.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نمی‌دانم چه‌جوری اتفاق افتاده و دوست هم ندارم کسی بداند و برایم تعریف کند؛ دوست دارم یک‌جوری مُرده باشد که توی سینما می‌میرند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-9015121686899536998?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/9015121686899536998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/9015121686899536998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8730058512429357349</id><published>2010-02-09T05:13:00.000-08:00</published><updated>2010-02-09T05:40:06.236-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S3FhEihc1bI/AAAAAAAAARk/31EMxaVMI1E/s1600-h/s1.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 239px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5436232955827377586" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S3FhEihc1bI/AAAAAAAAARk/31EMxaVMI1E/s320/s1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیر نیست، اگر بمانیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دور نیست، می‌رسد روزی؛ می‌پیچد توی همین خیابان‌ها که ما به فریاد ایستادیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8730058512429357349?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8730058512429357349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8730058512429357349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S3FhEihc1bI/AAAAAAAAARk/31EMxaVMI1E/s72-c/s1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-162350375602701214</id><published>2010-01-30T09:49:00.000-08:00</published><updated>2010-01-30T12:28:05.858-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;وضعیت بی‌ریخت و بی‌نام‌ونشانِ "انگار نه انگار" :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;شرح:&lt;/strong&gt;  بی‌خیالیِ مطلق نیست که آدم تن بدهد به آقای سرنوشت و بگوید من ساکتم شما کارت را بکن،شاید در آخر هر دو لذت بردیم. یک‌جور نگرانیِ حواس‌پرت است، که مثلاً من برمی‌دارم هی فکرکردن بهش را می‌گذارم برای یک فرصت بهتر؛ سرم را شلوغ می‌کنم/می‌کنند که یعنی "اِوا گیتی دیوونه شدی ها.الآن مسائل مهم‌تر از این هست"؛ خب آدمی که انگارش یک جایی گرم باشد،برای دیگری نه‌انگار می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;مضرات:&lt;/strong&gt; احساس انفعال و گیجیِ همراه‌باهم به آدم دست می‌دهد. مونولوگ‌های زشتی ردوبدل می‌شود و فرد شاید برای مدتی از "انگار"ی که سرش را گرم کرده‌بوده،بدش بیاید.(بستگی به عاقبت کار دارد.)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;امتیازات:&lt;/strong&gt; مثل همه‌ی وقت‌ها که آخرش با لهیدگی مغز تمام می‌شود،این هم یک تجربه است و زندگی و بازبه‌این‌فکرکن‌که‌می‌تونست‌بدتر‌ازاین‌بشه و جلوی‌ضرروهروقت‌بگیری...؛(درواقع: هیچ)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-162350375602701214?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/162350375602701214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/162350375602701214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-291881607490268984</id><published>2010-01-24T13:05:00.002-08:00</published><updated>2010-01-24T13:52:03.574-08:00</updated><title type='text'>خانوم تولدت مبارک.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک سیمین‌جون ما داریم توی خانواده‌مان،از این‌هایی که فِنومِن*به دنیا می‌آیند،زندگی می‌کنند و همیشه همین یک نفر باقی می‌مانند که شبیه‌ترین به خودشان بوده است. یعنی هیچ‌کس دیگری بلد نمی‌شود سیمین‌جون باشد،بس‌که خیلی عادی و برای دلِ خودش،منحصر به فرد و یگانه است. خیلی عادی می‌رود چندتا شوهر می‌کند و شناسنامه‌ی المثنی می‌گیرد و برگه‌ی مشخصات همسر الصاق می‌کنند که نام این‌ها را جا بدهند داخلش؛ بعد از پنجاه‌سالگی،هنوز شبیه به مدونا لباس می‌پوشد،عاشق مینی‌ژوپ و کمربندهای بزرگ است و موهایش را مش پلاتینیِ تیکه‌تیکه می‌زند؛ سیگار حتماً می‌کشد ولی همیشه سبک‌ترین؛ مشروب می‌خورد ولی همیشه مزه‌دارترین؛ خیلی رُک و خوش‌خنده است و تازگی‌ها توی خانه‌اش شو-روم دارد،می‌‌رود ترکیه شلوارجین و لباس‌شب و بلوز چیتان می‌آورد و هنوز جنس‌هایش به تهران نرسیده،همه را پیش‌فروش کرده است(می‌خواهم بفهمید که توی بیزینس،آدم زرنگی است). هربار که بخواهد برود مهمانی،بعد از این‌که خوب به خودش رسید اول می‌رود یک آتلیه عکاسی و دو‌سه‌تا ژست می‌گیرد.حوصله‌ی معاشرت‌های الکی را هم ندارد،از کسی خوشش نیامده باشد،تحملش نمی‌کند. کلاً آدم تحمل‌کردن نیست،به غیر از خودش که همیشه همین است و رنگ مبلمان و اثاثیه‌اش که همیشه پُر از قرمز است، دائم همه‌چیز را تغییر می‌دهد. برای من،یک شخصیت دوست‌داشتنی و حسادت‌برانگیز است و تنها کسی هستم که اجازه دارم توی خانه‌اش پاهایم را روی مبل بگذارم و سیگار بکشم و خودم برای هردومان چای بریزم و همیشه هم یک چیزهایی ازش کادو می‌گیرم که از شدتِ وای‌چه‌بلایی‌دلبر نمی‌توانم ازشان استفاده کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چند ماه پیش‌ها که با گلمریم دوست شدم،بدون این‌که هیچ شباهتی به سیمین‌جون داشته باشد،او را به یاد من انداخت. بعد که هی دوستی و دوستی‌تر کردیم،دیدم هر دوی این آدم‌ها- با همه‌ی همه‌ی تفاوت‌هایشان - برای من آن یکی را یادآوری می‌کند. به مامانم گفتم،کمی لب پایینش را داد جلو و گفت نه. بعد حتی یک تلاش‌هایی کردم که سیمین‌جون و گلمریم را به‌هم وصل کنم. نشدند. یعنی یک نخ‌هایی بینشان داشت شکل می‌گرفت ولی کوتاهی از من و روزگار و این‌حرف‌ها بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چند روز پیش،داریم با گلمریم حرف می‌زنیم، یک‌دفعه با خنده می‌گوید "من فکر کنم بیست سال دیگه تو واسه دختر من می‌شی مثل سیمین‌جون". &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*اگر بگویم "پدیده" ممکن است با یک‌جور ماهی عجق‌وجق یا سیاره‌های فلان کهکشان،اشتباه گرفته شود. همین فنومن،واضح‌تر است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-291881607490268984?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/291881607490268984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/291881607490268984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='خانوم تولدت مبارک.'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8764787410235785547</id><published>2010-01-17T02:55:00.000-08:00</published><updated>2010-01-17T03:09:55.211-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;یک‌دفعه افتادیم.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;باید دیده باشی؛&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;ستاره‌ها نمی‌افتند،&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;با ردِ کوتاهی کشیده می‌شوند پایین.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;**&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;دو نفر نگاه می‌کردند به آسمان.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;-یکی مُرد.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;:دو تا.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8764787410235785547?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8764787410235785547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8764787410235785547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/01/blog-post_17.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4919269547115116837</id><published>2010-01-17T02:46:00.000-08:00</published><updated>2010-01-17T02:54:35.177-08:00</updated><title type='text'>submers</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S1Lr-LRG-sI/AAAAAAAAARc/g6V6ng4wQ0o/s1600-h/ibai4.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 181px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5427659954343836354" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S1Lr-LRG-sI/AAAAAAAAARc/g6V6ng4wQ0o/s320/ibai4.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S1LrpuZ5kGI/AAAAAAAAARU/wioHybEhmfs/s1600-h/ibai3.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 182px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5427659602998693986" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S1LrpuZ5kGI/AAAAAAAAARU/wioHybEhmfs/s320/ibai3.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 213px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5427658965540517858" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S1LrEnsBt-I/AAAAAAAAARM/H9zdx33MDOk/s320/ibai.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt; *عکس‌ها از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donttouchmymoleskine.wordpress.com/2010/01/14/submergir/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4919269547115116837?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4919269547115116837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4919269547115116837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/01/submers.html' title='submers'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/S1Lr-LRG-sI/AAAAAAAAARc/g6V6ng4wQ0o/s72-c/ibai4.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1777625813274314825</id><published>2010-01-12T12:59:00.000-08:00</published><updated>2010-01-12T13:14:09.484-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;چهارتا زمستان قبل‌تر، امشب من خانه‌ی خودمان نیستم و مسواک همراهم نیست. برفِ زیادی می‌ریزد. سلامت دندان‌ها را بهانه می‌کنم و کاپشن سفیدم را می‌پوشم با جوراب و دمپایی مردانه،که پاهایم داخلش زیادی کوچک است،می‌روم سرِ خیابان نیسانیان تا به تنها سوپر‌مارکتِ‌ آن‌وقت‌شب‌باز برسم. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;برمی‌گردم با پاهای یخ‌زده،دلِ خوش و آدمی که خوشحال از من است.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;مسواک نزده،می‌خوابم.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1777625813274314825?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1777625813274314825'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1777625813274314825'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-905019333387578248</id><published>2010-01-05T23:05:00.000-08:00</published><updated>2010-01-06T04:18:08.446-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;می‌دانی پسرجان،من تا حالا چند بار دلم برایت تنگ شده. بار اول همان شبی بود که هر کسی داشت از تو تعریف می‌کرد،یادش بود که راه زیاد می‌روی.نه از این‌ها که مسیرهایشان را دوست دارند پیاده طی کنند،از این مدل‌ها که توی خانه بدون مسیر و مقصد،هی قدم می‌زنند و خودشان را بی‌قرار نشان می‌دهند. اولش خندیده بودم، بعد یادم افتاده بود به قدم‌هایت،به مدل موهای به‌هم‌ریخته‌ات و این‌که یک‌دفعه می‌ایستی و یک موضوعی را شروع می‌کنی و می‌پرسی"تو تحلیلت چیه؟". ببین الآن که بهش فکر می‌کنم،نمی‌فهمم چرا از یک آدمی که جلوی تو روی مبل ولو شده و شاید داشته فیلم می دیده و یا قبلش با مهسا حرف ازهردری‌وری می‌زده و برایت سر تکان می‌داده،یک دفعه تحلیل می‌پرسیدی؟ و بعدش من شروع می‌کردم به حرف‌زدن و همین حرف‌های خودم را کمی نزدیک می‌کردم به ادبیاتِ تو و می‌گفتمشان. تو اگر خوشت می‌آمد می‌گفتی "خب نمی‌شه اینو بنویسی برام؟واسه فلان جا.الان بنویس." من هم می‌گفتم فردا می‌نویسم و برایت ایمیل می‌کنم و نمی‌کردم. همیشه برنامه همین بود و به جز یکی دوبار تو پیگیری خاصی نکردی. بله بله دوست‌ها حوصله‌ی همدیگر را خوب می‌شناسند.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;دفعه‌های بعد که دل‌تنگت شدم( یا اصلاً شدیم) موقع یادآوری همین کارهای روزمره ات بود: زنگ میوه‌ی شب‌ها،این‌که شامت را آخر از همه تمام می‌کنی،این‌که هر سال محرم که می‌شود خاطره‌ی دسته‌ی اراکی‌ها را می‌گویی و خودت بیشتر از همه ذوق می‌کنی،علاقه‌ات به هله‌هوله ایستک خامه‌شکلاتی بستنی‌بزرگ‌هیجان‌انگیز سرِ سهروردی،این‌که همیشه دوست داری من باهات به شوخی کل‌کل کنم که هوی تو شریک زندگی مرا دزدیدی و این‌که تو چه‌قدر "جمع" را دوست داری. آدم‌ها را دوست داری دور هم ببینی و خبر نداری ما چه‌قدر داریم دور هم جمع می‌شویم و نامردانه فقط می‌گوییم جای تو خالی. بدونِ این‌که بفهمیم "جای خالی" اصلش چه شکلی است.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;حالا آقاجان،خواستم خاطرم باشد که دیشب فهمیدم "جای خالی" دقیقاً چه شکلی است؛ انقدر که هول شده بودم. هی منتظر بودم یکی از توی اتاق بیاید بیرون و بگوید" نه من همین‌جا خوابیده بودم کتاب می‌خووندم"،حواسم بود که دستم لرزید وقتی داشتم دوتا فنجان آب می‌ریختم توی گلدان یا وقتی که عکس‌های شما دوتا را دیدم جلوی تلویزیون. ایستاده بودم همان وسط و فکر می‌کردم که اینجای شما باید الآن چراغ‌هایش خاموش باشد؟ باید خالی باشد؟ نباید که پرتقال و نارنگی‌هایت را ریخته باشی کنار آب‌میوه‌گیری و هی بروی تا شومینه و برگردی و دست‌هایت را بمالی به هم: "سرده سرده" ؟&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-905019333387578248?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/905019333387578248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/905019333387578248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4891527447436034919</id><published>2009-12-29T02:48:00.000-08:00</published><updated>2009-12-29T03:03:55.655-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SznhDqMlYiI/AAAAAAAAARE/-lM5tLkqIO0/s1600-h/4217592408_3e7f1bb8be_o.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5420611079500030498" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SznhDqMlYiI/AAAAAAAAARE/-lM5tLkqIO0/s320/4217592408_3e7f1bb8be_o.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*عکس از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.flickr.com/photos/farbud/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فربد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4891527447436034919?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4891527447436034919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4891527447436034919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_1372.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SznhDqMlYiI/AAAAAAAAARE/-lM5tLkqIO0/s72-c/4217592408_3e7f1bb8be_o.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5830106617847070844</id><published>2009-12-29T00:50:00.000-08:00</published><updated>2009-12-29T01:58:22.405-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یه سنگ جدید گذاشتم توی کتابخونه،کنار اون‌ها که از دریا و کوه و جنگل جمع کردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یکشنبه از توی خیابون برداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5830106617847070844?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5830106617847070844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5830106617847070844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8108238049646089068</id><published>2009-12-22T05:07:00.001-08:00</published><updated>2009-12-22T05:07:58.048-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;هه...هی دورتر که می‌روی،پیداتری.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8108238049646089068?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8108238049646089068'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8108238049646089068'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6506182887702346651</id><published>2009-12-15T02:30:00.000-08:00</published><updated>2009-12-15T04:06:04.779-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پنج سال و نیمه* بودم،بابام سیگار زیاد می‌کشید و من شکلات زیاد می‌خوردم،مامانم برای هر دوی این‌ها غر می‌زد: دندان‌های ما و ریه‌ی بابام ممکن بود زود خراب شود. با جدیت مسواک می‌زدیم،خمیردندان من همانی بود که عکسش را پشت‌ جلد کیهان‌بچه‌ها همراه با پسرشجاع چاپ می‌کردند و این افتخار بزرگی بود انگار. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اولین دندانم که سیاه شد،عمه‌ام مرا برد پیش دندان‌پزشکی توی امیرآباد؛حالا من آن وقت‌ها اسم محله‌ها را بلد نبودم ولی می‌دانم که مطب دکتر نزدیک خانه‌شان بود. دندانم را کشیدند و گذاشتند توی دستمال‌کاغذی که به بابام نشانش بدهم. یادم هست که گریه نکردم،یعنی کردم ولی عر نزدم،توپ پنبه‌ای و مزه‌ی خون و بی‌حسی‌ای که توی دهانم بود و دکتر گفته بود با دندان‌هایم فشارش بدهم،اجازه نمی‌داد که گریه و زاری کنم. روی صندلی پیکان عمه‌ام،بغضِ درشتی کرده بودم و دستمال‌کاغذی و توپ‌پنبه‌ای را هم‌زمان فشار می‌دادم،یکی توی دستم و یکی توی لپم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دندان را کاشتیم توی باغچه، شب برف آمد و ایستادیم پشت پنجره نگاهش کردیم.فکر می‌کنم این اولین برخورد جدی من با برف بود،یک حجم سبُک و سرد که آرام از بالا می‌ریزد و می‌پوشاند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;غصه داشتم،همان‌موقع حواسم به احساسم نبوده-یا اگر بوده،حسم یادم نیست-ولی همینی که هر وقت می‌روم پیش دندان‌پزشک، یاد قیافه‌ی غم‌دار خودم آن شب پشت پنجره می‌افتم،یعنی که خیلی غصه‌ی چیزی را خورده‌ام که از من کنده‌اند و دادند چالش کنم که برف بپوشاندش،خیلی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*برای بچه‌ها،گفتن تعداد ماه‌هایی که زندگی کرده‌اند خیلی مهم است؛یک بچه‌ی سه ساله با سه‌ سال و چهارماهگی‌اش خیلی فرق می‌کند. از لحاظِ گرفتارشدن توی طوفانی از دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها و گفتنی‌ها که باید یادشان بگیرد و همین رشدش را غلیظ می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6506182887702346651?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6506182887702346651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6506182887702346651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_15.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3564317441967067752</id><published>2009-12-09T03:19:00.000-08:00</published><updated>2009-12-09T03:51:08.064-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sx-MvajL5iI/AAAAAAAAAQ4/mg67nV6NngE/s1600-h/copyofbhb.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 309px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5413200023331268130" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sx-MvajL5iI/AAAAAAAAAQ4/mg67nV6NngE/s320/copyofbhb.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; آن وقتی که دارید سناریو می‌چینید،فکر این‌جاهایش را نمی‌کنید.نه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شبیه به بازنده‌هایی هستید که توی یک بازی ناتمام حتی بلد نیستند ظاهرشان را حفظ کنند؛ به ما هنوز نه،ولی دیگر به دستِ بد خودتان باخته‌اید آقاجان،همش نزنید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*عکس از گودر پرستو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3564317441967067752?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3564317441967067752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3564317441967067752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sx-MvajL5iI/AAAAAAAAAQ4/mg67nV6NngE/s72-c/copyofbhb.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4370963456065750420</id><published>2009-12-08T04:11:00.000-08:00</published><updated>2009-12-08T04:21:26.764-08:00</updated><title type='text'>سه روز پیش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;تاریخ مرا ثبت می‌کند که شعار می‌دهم و پلاکارد دست می‌گیرم و باتوم می‌خورم و می افتم و خونم روی زمین می‌ریزد. تاریخ نه خود خود مرا که مرا به عنوان توده،به عنوان جمعیت و به عنوان مردم و معترضان و آشوبگران ثبت می‌کند.مرا جمع می‌بندد و به دل خودش راه می‌دهد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اصل مطلب &lt;a href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/469/"&gt;اینجا&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4370963456065750420?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4370963456065750420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4370963456065750420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html' title='سه روز پیش'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5600383849452046067</id><published>2009-12-07T22:38:00.000-08:00</published><updated>2009-12-08T03:45:58.966-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;آن روز صبح هم ما رفته بودیم به‌قصد پیاده‌روی،شاید. فکر می‌کنم قرار نبود کوه را بپیچیم و بپیچیم بالا،لابه‌لای مه.&lt;br /&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;وقتی می‌نویسم "شاید"،منظورم این نیست که چیزی از آن چند ساعت را فراموش کرده‌ام؛دوست دارم ناگهانی* تصمیم گرفته باشیم که برویم نرم‌نرم بالا و من اصرار کنم که این‌ها ابر است، ابر که آمده پایین و ما هم ارتفاعمان زیاد شده و می لغزیم داخلش،وگرنه مه که این‌همه غلیظ و سنگین نمی‌شود. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;بعضی آدم‌ها هم این شکلی‌اند: ناگهانی،غلیظ ولی جاری؛ که می‌لغزید کنار هم. نه همیشه،گاهی گداری. ولی اصرار خوشی دارید که رفیق صدایشان کنید.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;خوش به حالت. چیزهای خوبی تو را به یاد من می‌اندازد؛ یعنی تو را می‌اندازد توی فکرم، نه من را توی فکر تو.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*ناگهانی مثل وقتی است که تمام شب را برای هم نوشته‌اید و صبح،کامپیوتر را خاموش می‌کنی و ژاکت قرمز می‌پوشی و می‌روی بدون جیب،بدون دستکش؛ که دست‌هایت یخ می‌زند ولی خوبی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5600383849452046067?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5600383849452046067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5600383849452046067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post_07.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6011580378750008451</id><published>2009-12-02T00:45:00.000-08:00</published><updated>2009-12-02T04:08:00.266-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سه‌شنبه‌ها برای من روز متوسطی است.نه که جایش هم وسط هفته است،آدم را مجبور می‌کند که سرسری نگاهش کند. یک‌جور مرز است بین سه‌روزِ کار و کار و کار و سه‌روزِ دوست‌داشتنی کار و کارِ کم‌تر و خواب‌بیشتر.بعد سه‌شنبه‌ها بعد از غروب که دیگر آدم را می‌خواهد سُر بدهد به سه‌تاییِ خواستنی‌تر،خیلی آرام و معمولی می‌گذرد.اگر هم اتفاق خاصی بیافتد،مجبور بوده وگرنه زمان خاص‌بودن نیست آن‌موقع.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;برای همین،دیروز من مجبور شدم بروم طرف‌های خیابان کریم‌خان و هفت‌تیر و آن‌طرف‌ها؛خب من هیچ‌وقت حوالی آنجا نیستم مگر اغتشاش باشد یا یکی‌دوباری باشد که با استادم کافه‌مرکزی قرار گذاشته‌ایم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد مجبور بودم یک‌ساعتی منتظر بمانم تا کارم راه بیافتد: شب بود،سرد بود،قبلش رفته بودم پیش بابام و بوی دل‌وجیگر بهم خورده بود و گفتم شاید هوس کرده‌باشد و برایش گرفته‌بودم و نامرد یک تعارف به من نکرده بود و من مجبور بودم گرسنه باشم. یک ساندویچی قدیمی-ملقب به کثیف-پیدا کردم و مجبور شدم یک سیب‌زمینی‌سرخ‌شده توی ظرف استیل،یک نوشابه توی شیشه،یک ساندویچ مغززبان‌قارچِ پیچیده توی کاغذ بخورم.هیچ‌کس توی مغازه نبود و می‌توانستم خوب سربچرخانم و تابلوهای قدیمی روی دیوار و میوه‌پلاستیکی‌های توی یخچال را نگاه کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;داشت مجبور می‌شد که بهم خوش بگذرد خیلی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6011580378750008451?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6011580378750008451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6011580378750008451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3820233622075345094</id><published>2009-11-30T10:48:00.002-08:00</published><updated>2009-11-30T12:23:22.425-08:00</updated><title type='text'>اتاق 934</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نشسته‌ایم پشت پنجره‌ای که روی دیوار نیست،همین‌طور معلق است؛ نه که برقصد روی هوا یا زیرش لق باشد،نه. محکم است ولی دیوار ندارد. چای و بیسکوییت می‌خوریم و بیرون را تماشا می‌کنیم و انگار داریم حرف‌های معمولی می‌زنیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بیرون،توی یک فضای تاریکی خیلی از ما دورتر،کره‌ی زمین در حال ریختن است؛آرام‌ آرام از گوشه‌هایش کنده می‌شود و می‌ریزد پایین،مثل بیسکوییتِ نرمی که بزنی‌ توی چایی و زیادتر از تحملش نگهش داری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بیدار می‌شوم،سرد است.به زحمت تنم را از زیر پتو بیرون می‌کشم،لباس ندارم.دوستم خوابیده،موهای سیاهش ریخته روی بالش و من فکر می‌کنم شاید زنان موسیاه بدخواب باشند؛ مگر می‌شود مغزت را برای استراحت لم بدهی توی یک حجم پیچاپیچِ تیره و آرامَش بگیرد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تشنه‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اگر ما پنجره‌ای داشتیم،به دنیا حق می‌دادم که جلویش از هم بپاشد،بس‌که زیادی بودیم برایش؛ ولی برای همین اشاره‌های توی دلیِ قایمکی،همین کافی است که خیابان‌‌ها آتش گرفتند/سرها شکافتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3820233622075345094?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3820233622075345094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3820233622075345094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/934.html' title='اتاق 934'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2084075973480300525</id><published>2009-11-29T04:36:00.000-08:00</published><updated>2009-11-29T04:58:48.682-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SxJri5kBosI/AAAAAAAAAQo/VLlZ7sCX4hY/s1600/lady_gaga-12506.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 220px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5409504349737034434" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SxJri5kBosI/AAAAAAAAAQo/VLlZ7sCX4hY/s320/lady_gaga-12506.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;                                                                 &lt;a href="http://beemp3.com/index.php?q=lady+gaga+poker+face+free+download"&gt;Lady Gaga-Poker face&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;                                                                   به &lt;a href="http://wildside-a.blogspot.com/"&gt;آلفرد&lt;/a&gt; و پوکرنویسه‌هایش&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;* سلام به بحث‌های همین‌‌رنگی گودر.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2084075973480300525?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2084075973480300525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2084075973480300525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/lady-gaga-poker-face.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SxJri5kBosI/AAAAAAAAAQo/VLlZ7sCX4hY/s72-c/lady_gaga-12506.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1366720508670651325</id><published>2009-11-28T04:48:00.000-08:00</published><updated>2009-11-28T07:30:59.953-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;انگار که شیر گاز را چک کرده باشی،چراغ‌ها را خاموش کرده‌ای و در را بسته‌ای و رفتی چند روزی برای ازهمه‌جابی‌خبری؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;وقتی به این قصد سفر می‌کنی،حواست را نمی‌بری دنبال چیزهایی که گذاشتی توی خانه‌ات/توی تاریکی. می‌دانی همه‌شان همان‌جا ایستاده‌اند.آدم‌هایت همان شکلی شبیه به مبل و میز،خودِ خودشان را نگه می‌دارند تا برگردی. دوست‌داشتنی‌ها و دلتنگی‌ها یادت نمی‌رود که؛فقط چند روزی می‌مانند توی سکوت؛بهانه‌هایشان جلوی رویت نیستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حالا اگر عطری/مزه‌ای/هوایی ریخت توی صورتت و خواست چراغ‌های تاریک‌خانه‌ات را روشن کند،باید بلد باشی خودت را جمع‌وجور کنی: نفس عمیق می‌کشی،نتچ یواشی توی دلت می‌گویی و می‌گذری؛حواست/خودت را پرت می‌کنی پِی رنگی دیگر و نمی‌گذاری چیزی توی مغزت سایه بگیرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; سایه‌گرفتن یعنی که نور بهش خورده و می‌خواهد که نمایان شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1366720508670651325?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1366720508670651325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1366720508670651325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_28.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3458995915083489982</id><published>2009-11-17T04:00:00.000-08:00</published><updated>2009-11-17T05:37:16.086-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;قوطیِ درحال خالی‌شدن را برمی‌دارم،با دستم وزنش را اندازه می‌گیرم که می‌شود دو تا قُلپ کوچک-با فاصله- و دو تا بادام‌‌شور؛ یا این‌که  یک قلپ بزرگ با یک بادام. چرا این مزه‌های آخر این‌همه خوشمزه‌تر و مستی‌دارتر است؟ چون قضیه دیگر کار خودش را با زبان و دهان کرده،تلخیش افتاده؟سرت را باید بالاتر بگیری که تمام قطره‌های آخر بریزد توی گلو و همین خودش سرگیجه‌آورتر است؟ این قلپ آخرِ کاری مثل امضاست پای یک نامه‌ی درخواست؛مخصوصاً که همین‌جوری قوطی‌سبزخنک را برداشته‌ای،دربازکنش را یک‌جوری کشیدی که ناخنت نَشکند و بدون لیوان داری اِهم‌اِهم می‌تکانی خستگی‌های یک روز شلوغ را. ایستاده‌اید لبه‌ی جایی و نگاه می‌کنید به شبِ شهر که هی چراغ‌هایش چشمک می‌زند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;:این‌هایی که چشمک می‌زنن،ماشینن که دارن تکون می‌خورن؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-نه.خطای دیدته،تو داری چشمک می‌زنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باد سرد می‌خورَد توی پیشانی‌ام،سوراخ می‌کند.صورتم/تنم گرم شده ولی باد روی صورتم دیوانه‌بازی در‌می‌آورد،مثل یک آدم عصبانی که با نوک خودکار هی می‌زند به تن کاغذی روی یک سطح نرم و در آخر تلفنش-مثلاً-که تمام شد یک کاغذ باطله مانده جلویش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دست آزادم را فرو کردم توی جیب تنگ شلوار خاکستری‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;:دیدی توی بیمارستان همه رنگ‌ها یه بی‌حالی‌ای دارن؟ مثلاً لیموییِ ملافه‌های بابام یه لیمویی کسل بود...همه‌ جاش،کف و دیوار و لباس‌ها و همه‌چی یه رنگ دیگه است...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-گفتی لیمویی دلم منتوس خواست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;صورتش را آورده نزدیک‌تر.چانه‌اش نشسته کفِ دستم،باگوشه‌ی انگشتم می‌کِشم روی لب‌هایش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;:سردته؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-نریم توو؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آخر کار را با یک بادام‌شور می‌خورم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3458995915083489982?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3458995915083489982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3458995915083489982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_4906.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-95596052963910990</id><published>2009-11-17T02:49:00.000-08:00</published><updated>2009-11-17T03:03:16.404-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;من از زندگی روی دور تند اصلاً راضی نیستم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گفته باشم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-95596052963910990?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/95596052963910990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/95596052963910990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2255533187294112512</id><published>2009-11-14T22:18:00.000-08:00</published><updated>2009-11-14T23:24:13.580-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;تنها مردِ خانه‌ی ما از دیروز در بیمارستان است؛می‌خواهد این فلزات توی پایش را جراحی کند و چند روزی آن‌جا می‌ماند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من دیشب برای مامانم یک دسته گُل خریدم از همین گل‌فروش‌سطلی‌های کنار پیاده‌رو،شد دوهزار و پانصد تومن؛به جای "مامااااان" صدایش کردم "زهره‌جان"؛شهرزاد رفت توی اتاقشان،دراز کشید روی تخت و فیلم دید؛ من چای را با پشمک خوردم؛ فوتبال دیدیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ولی جای خالی بابام پُر نشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;صبح، شیر و خامه نداشتیم؛ من با صدای دوش بیدار نشدم؛ بوی عطرش تا اتاقِ ما نیامد و کسی گیر نداد که بیا از این کیک‌شیرین‌عسل‌ها ببر با خودت بیچاره. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; اس‌ام‌اس زدم :&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;zud bargard sare khune zendegit,a'sab nadaram&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;جواب داد:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;جانِ منی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2255533187294112512?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2255533187294112512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2255533187294112512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7371171359849341362</id><published>2009-11-10T01:27:00.000-08:00</published><updated>2009-11-10T01:34:59.701-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SvkzC1xnWWI/AAAAAAAAAQg/VelJHtgY8g4/s1600-h/tumblr_ksvhjd4uLQ1qzz6m8o1_500.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 213px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402405351895554402" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SvkzC1xnWWI/AAAAAAAAAQg/VelJHtgY8g4/s320/tumblr_ksvhjd4uLQ1qzz6m8o1_500.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;انزلی تویی،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;که کشتی‌ها/آدم‌ها پهلو می‌گیرند کنارت.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;موج‌موج دریا،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;خودش را می‌کوبد به صخره‌ها/پاهایت.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;انزلی تویی،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;که نوشته نمی‌شوی.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*عکس از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://cupcakemugshot.tumblr.com/post/238957350/day-62-via-jane-bird"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7371171359849341362?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7371171359849341362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7371171359849341362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_10.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SvkzC1xnWWI/AAAAAAAAAQg/VelJHtgY8g4/s72-c/tumblr_ksvhjd4uLQ1qzz6m8o1_500.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5415800128494710856</id><published>2009-11-09T02:48:00.000-08:00</published><updated>2009-11-09T04:48:10.641-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک روز بعداز‌ظهر بود همین یک‌کم‌پیش‌ها،هنوز هوا خیلی زود تاریک نمی‌شد؛ داشتم می‌رفتم که زودتر برسم خانه، دیدمش ایستاده آن‌طرف خیابان،همین سرکوچه. اخم‌هایش در هم بود،داشت با سیگار و پاکت سیگارش بازی می‌کرد-مثلاً فیلتر سیگار را می‌زد روی پاکت و یا هِی یک نخ می‌کشید بیرون و دوباره می‌گذاشت سر جایش-دستم را بردم زیر شال، موهایم را صاف کنم که یعنی توی دیدم نیستی و حواسم بهت نیست؛ نشد.جوری زل زده بود به من با اخم که نمی‌شد ندیده باشمش. نزدیک‌تر نیامد،نگفت که شاکی است از این‌که رفتم برای کسی تعریفش کردم.نباید هم می‌گفت،ولی فهمیدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مکث نکردم،سرم را انداختم پایین و رفتم.انگار که عین خیالم هم نباشد که دیگر قهر کرده،دیگر قرار نیست سراغی از من بگیرد.عین خیالم بود، اصلاً عینِ عین خیالم بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;رفته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از همان بعدازظهر ندیدمش.باید می‌رفتم معذرت‌خواهی می‌کردم.می‌رفتم بهش می‌گفتم من تعریفت کردم ولی شاید باورت نکرده باشد. خب لابد باورش کرده بود که دل‌خور شد،دیگر نیامد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم برایش تنگ نشده، کَمش دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5415800128494710856?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5415800128494710856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5415800128494710856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_09.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4933483819852862960</id><published>2009-11-07T03:42:00.000-08:00</published><updated>2009-11-07T04:28:46.041-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بعد از کلی این خیابان را بالارفتن و این یکی را پایین آمدن و توی فلان ساختمان قایم‌شدن،رسیده بودیم پایین خیابان سرافراز،جلوی سفارت کانادا. وحشی‌ها چندباری دویدند با باتوم‌هایشان سمت ما و رفتیم عقب و دوباره آمده بودیم آرام ایستاده‌ بودیم سرجایمان و مرگ‌بر مرگ‌بر می‌کردیم. یک لحظه همه ساکت شدیم،نمی‌دانم چرا سکوت شد و پسری که نه ماسک داشت و نه عینک،با پرتره‌ی تمامش رفت توی صورت یکی از وحشی‌ها و گفت " ببین.هیچی نیستی کثافت.هیچی نیستی".نگفت.فریاد زد و برگشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;انگار که ما ساکت شده بودیم تنها برای لحظه‌ای که او صدایش به جای همه‌مان بلند شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برایش جیغ زدیم و ایول و هورا کشیدیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;راستش من حسودی‌ام شده، به همان "ببین"ِ اول جمله‌اش.چه دلی خالی کرد،حالا تو بگو فقط گوشه‌ی دلش آخیش شد ولی خیلی زیاد بود.از این دل‌ها که یک گوشه‌اش هم یک شهرِ بزرگ است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4933483819852862960?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4933483819852862960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4933483819852862960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post_07.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2888319939256208926</id><published>2009-11-03T05:19:00.000-08:00</published><updated>2009-11-03T05:28:43.546-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;خیلی هم بهانه کم نیست برای این‌که یک‌دفعه،خیلی ناگهانی،خیال خودت را راحت کنی و بزنی زیر گریه. ولی نمی‌شود.یعنی یا کافی نیست،یا جنسش جور نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; و هم‌چنان می‌چرخی دنبال یک بهانه‌ی بهتر،یک چیزی که دقیقاً دقیقاً شبیه به گره‌ی اصلی‌اش/بغضش باشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هر اشکی، دلیل خودش را دارد؛ اشک‌های زرتی‌بریز برای دلایل دمِ‌دستی است. اینی که من از دیروز حمالش شده‌ام،خیلی دور از دسترس است،خیلی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2888319939256208926?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2888319939256208926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2888319939256208926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7853803475298292780</id><published>2009-10-31T11:02:00.000-07:00</published><updated>2009-10-31T12:58:54.020-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SuyWgZ3L75I/AAAAAAAAAQY/5krLmkCmKzg/s1600-h/tumblr_krlntuHuYI1qzqav0o1_400.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398855536752717714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SuyWgZ3L75I/AAAAAAAAAQY/5krLmkCmKzg/s320/tumblr_krlntuHuYI1qzqav0o1_400.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ازبالا‌افتاده.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;عکس از &lt;a href="http://zahrahb.tumblr.com/post/214556913/on-the-road-again"&gt;اینجاست&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7853803475298292780?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7853803475298292780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7853803475298292780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_5954.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SuyWgZ3L75I/AAAAAAAAAQY/5krLmkCmKzg/s72-c/tumblr_krlntuHuYI1qzqav0o1_400.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5621885013864443270</id><published>2009-10-31T04:51:00.000-07:00</published><updated>2009-10-31T05:20:58.846-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دوست داشتم نقاش می‌شدم؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برس‌های بزرگ و چند تا دستمال و قوطیِ رنگ و تینر را می‌گذاشتم توی یک ساک، می‌نشستم سر ملاصدرا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بله،سیبیل و شلوار پیله‌دار هم داشتم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5621885013864443270?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5621885013864443270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5621885013864443270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_4026.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-14064408294195284</id><published>2009-10-27T06:24:00.000-07:00</published><updated>2009-10-27T06:36:38.525-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sub1ZiJJyaI/AAAAAAAAAQI/Iyd4iLnyl_s/s1600-h/tumblr_kqx944nXk61qzhg5go1_500.png"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 213px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397271022460848546" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sub1ZiJJyaI/AAAAAAAAAQI/Iyd4iLnyl_s/s320/tumblr_kqx944nXk61qzhg5go1_500.png" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;بوی سیرتازه و بادمجان‌های کبابی می‌زد ازش بیرون. صبح‌ها مربای تمشک داشت سر میز و شب‌ها چیپس و ودکا. می‌خزیدیم داخلش و شاید در را روی هم می‌گذاشتیم و نزدیک‌تر به پنجره سیگار می‌کشیدیم؛ با مهسا.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یک همچین آشپزخانه‌ای داشت خانه‌ی رشت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-14064408294195284?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/14064408294195284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/14064408294195284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_8410.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sub1ZiJJyaI/AAAAAAAAAQI/Iyd4iLnyl_s/s72-c/tumblr_kqx944nXk61qzhg5go1_500.png' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5280172857368515448</id><published>2009-10-27T05:14:00.000-07:00</published><updated>2009-10-27T05:38:45.641-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آدامس می‌جویدم-به وضوح- کیفم را چسبانده بودم به سینه‌هایم-مثل زن‌های چهل‌ساله که از بانک بیرون می‌آیند- و شبیه به همه‌ی اضطراب‌ِ پنهان‌دارهای دنیا از گوشه‌ی دیوار می‌رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به نبش خیابان که رسیدم،صدای خسته‌ای داد می‌زد اکباتان و من نجات پیدا کرده بودم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5280172857368515448?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5280172857368515448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5280172857368515448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-124302462648767225</id><published>2009-10-19T16:25:00.000-07:00</published><updated>2009-10-19T16:51:21.926-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;مثل امتحان‌هایی که می‌افتاد حوالی ظهر و شب قبلش الواتی کرده بودی که صبح بیدار می‌شوم و صبح هم خواب را ترجیح دادی-گیرم با استرس و عذاب‌وجدان و هی ساعت را چک‌کردن و لفت‌دادن-و همین‌جور بی‌سواد رفتی سرجلسه و به دست و پای در/پنجره/خودکار/میزصندلی/قلبت/چشمت/دستت/اِتس افتادی که یک‌کاری کنید پاس کنم برود؛&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; مثل همان‌وقت‌ها،امشب هم با این‌که اتفاق قابل‌پیش‌بینی‌ای افتاده بود،هی سعی کردم لفتش بدهم.دست به دامن موبایل و چرت‌وپرت و خاله‌زنکی و درودیوار شدم که نرویم سر اصل‌مطلب؛یا اگر رفتیم،حرف مادرانه‌ی تکراری‌ای نزنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نشد،نمی‌شود لامصب.نمی‌شود وقتی دیگر پای عددها وسط آمده،هی نشماری که می‌شود چند ماه؟چند روز؟ و حساب نکنی که خُب می‌شود توی انقدرِ عمر چه‌کارها کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-124302462648767225?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/124302462648767225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/124302462648767225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4996703597699283203</id><published>2009-10-12T17:04:00.000-07:00</published><updated>2009-10-12T17:23:04.081-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آهــــان یک اتفاق مزخرف‌تری هم هست: وقت‌هایی که خواب و بیداری آدم با هم قاطی می‌شود. یعنی توی دوره‌ای از زندگی‌ات-یا همیشه-نمی‌توانی چیزهایی که توی خواب می‌بینی را از واقعیت تفکیک کنی و یا برعکس.  این‌جور وقت‌ها یا زیادی با خیال زندگی می‌کنی و یا زیادی هوشیارانه خواب می‌بینی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مثلاً من می‌خواهم فردا بروم ابروهایم را بردارم،می‌خوابم و توی خوابم فردا می‌شود و من می‌روم آرایشگاه؛ از خواب بیدار می‌شوم و هنوز پاچه‌ی بُز دارم؛ بعد قاطی می‌کنم که مگر من دیروز آرایشگاه نبودم؟پس این‌ها چه زود بزی شدند! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یا مثلاً قرار بود دیروز به شیوا زنگ بزنم که وقتی می‌رود فلان‌جا برای من هم فلان سوال را بپرسد.شیوا رفت و برگشت و من منتظر جواب بودم،ولی اصلاً خبر نداشت که من چه می‌گویم و فهمیدم توی خواب شماره‌اش را گرفته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;الآن ممکن است فردا بشود و خبری از این پست نباشد،مثلاً.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4996703597699283203?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4996703597699283203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4996703597699283203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_2899.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6845218718278813182</id><published>2009-10-12T16:05:00.000-07:00</published><updated>2009-10-12T17:04:25.756-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;وقت‌هایی که شب قبلش خوابِ خوبی دیده‌ای،معلوم نیست حتماً روز خوب و خوشحالی هم خواهی داشت یا نه؛ ولی یک‌وقت‌هایی که شب قبل خواب‌های چرند و اعصاب‌خردکن و کثیف می‌بینی،مطمئن باش روزش هم می‌شود ادامه‌ی همان‌ دری‌وری‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6845218718278813182?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6845218718278813182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6845218718278813182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_4686.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1100198271864919841</id><published>2009-10-12T05:04:00.000-07:00</published><updated>2009-10-12T06:06:19.378-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک هم‌کلاسی داشتم،آقای سی‌وچندساله‌ای بود.موهای ژولیده و ته‌ریش داشت همیشه، از این شلوارهای کتان می‌پوشید که خوب هم اتو نشده بود و آستین‌های پیراهنش را تا می‌زد بالا.هیچ‌وقت کیف توی دستش ندیدم یا حتی موبایل؛ گاهی شاید کتابی/کاغذی/چیزی همراهش بود. وقتی می‌ایستاد یک‌جور خسته‌ای پای چپش را می‌داد جلوتر و سرشانه‌هایش کج بود. کلاً بدون این‌که هیچ تلاش خاصی بکند،خوش‌تیپ و جذاب به نظر می‌رسید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;همسرِ یکی از آشناهای مهسا و مسعود، آقای پرمشغله و خانواده‌دوستی است حدوداً چهل‌ساله. من شاید سالی یکی‌دوبار ببینمش ولی هربار به این نتیجه می‌رسم که خیلی الکی ظاهر دوست‌داشتنی‌ای دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این آخرین بار،یک شلوارجینِ رنگ‌ورورفته‌ای پوشیده بود با پیراهن لیننِ آبی آستین‌کوتاه*.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;موهایش جوگندمی و کمی بلند است و می‌ریزد توی پیشانی‌اش و این هِی دستش را،که ساعت گل‌وگشادی هم دارد، می‌برد توی موها که بروند بالا و انصافاً ژست دوست‌داشتنی‌ای است. کلاً همیشه از سرِ کار و گرفتاری و این‌ها می‌رسد و کمی ته‌نشین بوی عطر صبحش را دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خیلی بی‌غرض خوش‌تیپ است و وقت خاصی هم صرف نمی‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک دوستی‌ هم داریم که خیلی کم‌سن و سال است،دیروز تصادفی میدان ونک دیدمش،دست‌درجیب و سلانه و شُل داشت می‌رفت دکتر؛ یک کانورس پوسیده و تی‌شرتِ‌یقه‌ول و شلوارجینِ‌ازپاآویزان پوشیده بود.موهایش را با کش نازک مشکی بسته بود پشت سرش و کلاً فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت حوصله‌ی چیتان‌پیتان‌کردن داشته باشد؛ هرچی دمِ دستش باشد می‌پوشد و همین‌جوری بی‌خودی بامزه و جذاب است به نظرم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;×××&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;این‌ها یک‌ مودی دارند برای خودشان که متفاوتشان می‌کند و همین ول‌بودگی و بی‌قصدوغرضی است: همین یقه‌‌ی تی‌شرتی که از بس کشیده شده دیگر گرد نیست،همین بند ساعت شل‌وول،همین کج ایستادن و بوی عطر و افترشیوهای چندساعت قبل که تجدید نشده و هزارتا چیز دیگر که باعث می‌شود خیلی جذاب‌تر/خواستنی‌تر/حتی بوسیدنی‌تر از مردهایی باشند که توی گیرو دار اتوی شلوار و دکمه‌سرآستین و آهارِ کُت و کفش فلان و موی بهمان،از بین می‌روند.&lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;* حالا که اسمش آمد،باید این پارچه‌های لینن را هم کمی ستایش کرد که چه نرمی و خشنی هم‌زمانش،مردانه‌اش می‌کند و فقط باید با یک طرح پیراهن ساده کشیده بشود روی سرشانه‌ها و نرم و سبک خودش را بیاندازد پایین. ما اشتباه می‌کنیم که گاهی به‌شکل مانتو می‌پوشیم،از اساس بافتش برای مردهاست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1100198271864919841?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1100198271864919841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1100198271864919841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post_12.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6304672433291958583</id><published>2009-10-11T16:28:00.000-07:00</published><updated>2009-10-11T17:39:56.832-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/StJ6pao-Z7I/AAAAAAAAAQA/EpCnJNcRVYQ/s1600-h/Marx_state_fair_pinball_game3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5391506555860314034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 265px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/StJ6pao-Z7I/AAAAAAAAAQA/EpCnJNcRVYQ/s320/Marx_state_fair_pinball_game3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;یکی از اسباب‌های بازی که همیشه دوست داشتم همین صفحه‌های pinball بود که باید ماسماسکِ فنری‌اش را می‌کشیدی و دَنگ ولش می‌کردی که بخورد به یک گویِ فلزی کوچک بیچاره که می‌رفت بالا و می‌چرخید و می‌آمد توی صفحه‌ی اصلی که بیافتد توی خانه‌های چندهزار امتیازی. توی این مسیرش هم چندتایی مانع داشت که می‌خورد به این‌ها و منحرف می‌شد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;یک وقت‌هایی که فنر را بد می‌کشیدی یا صفحه تکان می‌خورد یا هر بساطی که بود، این گردالیِ بیچاره به هیچ اوجی نمی‌رسید که بخواهد برای امتیاز خاصی دورخیز کند و همین‌جوری الکی به لبه‌ی مانع‌ها می‌خورد و تِق تق می‌افتاد پایین. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;این‌جوری که من تعریف می‌کنم کسی دردش نمی‌گیرد ولی دیدن یک سرگردان فسقلی که فنرش را بد کشیده‌اند و مسیرش را اشتباهی رفته و حالا سقوطش هم با سروصداست،دردناک است؛خیلی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6304672433291958583?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6304672433291958583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6304672433291958583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/pinball.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/StJ6pao-Z7I/AAAAAAAAAQA/EpCnJNcRVYQ/s72-c/Marx_state_fair_pinball_game3.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-673054515754545526</id><published>2009-10-05T07:37:00.000-07:00</published><updated>2009-10-05T08:42:06.935-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بچه‌ها کف دست‌هایشان را می‌گرفتند جلوی صورتِ هم و تندوتند پشت‌سرهم می‌گفتند آینه آینه آینه که یعنی "هرچی می‌گی خودتی".&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا این‌طور که بامنی، من کف دست‌هایم را بگیرم جلوی چشم‌هایت،می‌فهمی یعنی که "خودمم/تم  باهات/م؟"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-673054515754545526?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/673054515754545526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/673054515754545526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8466279921469992925</id><published>2009-09-30T17:57:00.000-07:00</published><updated>2009-09-30T18:17:15.488-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SsQBmpm44dI/AAAAAAAAAP4/8hq93jMantw/s1600-h/tumblr_kq1n8cPPys1qzz6m8o1_500.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5387432817757577682" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 213px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SsQBmpm44dI/AAAAAAAAAP4/8hq93jMantw/s320/tumblr_kq1n8cPPys1qzz6m8o1_500.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رقصم گرفته بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;ویرانه‌سر&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt; دیوانه‌وار&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;تنها&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;تنها &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;تنهارقصیدم*&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*ابراهیم منصفی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عکس از &lt;a href="http://cupcakemugshot.tumblr.com/post/189031118/i-dance-like-nobodys-watching-enjoy"&gt;اینجا&lt;/a&gt;ست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8466279921469992925?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8466279921469992925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8466279921469992925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_5858.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SsQBmpm44dI/AAAAAAAAAP4/8hq93jMantw/s72-c/tumblr_kq1n8cPPys1qzz6m8o1_500.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8360374151167521446</id><published>2009-09-30T17:34:00.000-07:00</published><updated>2009-09-30T17:55:52.462-07:00</updated><title type='text'>لحظه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;...کاش این آدم‌ها یک روزی می‌توانستند انتخاب کنند، میان همیشه به فکر دیگری بودن و خود را از یاد بردن، و گاهی نگرانی برای دیگری را کنار زدن، و به یاد آوردن آن همه خوبی‌ها که می توانست اضافه شود به حافظه‌ی این زمین، از چیزهایی که بلدند یاد بگیرند و یاد بدهند، وقتی که یک‌کمی آن خود حقیقی‌شان هستند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;*از &lt;a href="http://lahhzeh.blogfa.com/post-707.aspx"&gt;اینجاست&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8360374151167521446?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8360374151167521446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8360374151167521446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_4782.html' title='لحظه'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6120270081917122468</id><published>2009-09-30T15:50:00.000-07:00</published><updated>2009-09-30T17:31:51.041-07:00</updated><title type='text'>چون سنگی سپید درون چاهی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;خانه‌شان روی بلندی‌ها بود،از همین‌ها که پشتِ پنجره‌هایش همه‌چیز دور است،خانه‌ها ریز‌ریز،میلاد و آزادی کوچک می‌شدند،می‌شد تمام شهر را توی یک سرچرخاندن دید زد. خوبیِ این پنجره‌ها این است که انگار می‌کَنَد آدم را از هرچه آن پایین است،بس‌که همه‌چیز دارد در پرسپکتیوِ عمیقی اتفاق می‌افتد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گفت می‌خای پشت‌بوم رو ببینی؟ اوهوم می‌خواستم. نمی‌دانم روح انگورهای توی لیوان که هم‌سن خودش بود،رامم می‌کرد یا تمامِ سرکشی‌ها افتاده بود گردن او و من تنها همه‌چیز را می‌خواستم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;رفتیم از پله‌ها بالا،هوای خنک آخرهای شهریور بود؛ پشتِ شیشه‌های نورگیر،روی کاشی‌های پشت‌بوم یک چادر مسافرتی بنا کرده بودند،از این رنگی‌ها که شمال کنارِ جاده می‌فروشند. در پارچه‌ایش را زد کنار و با همان صدای همیشه خشنش گفت خُب تااااازه خوش اومدی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;داخل خانه‌ی پارچه‌ای رنگی‌پنگی‌اش چندتا بالشت بود و کتاب و این پتو سبک‌ها...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;از پنجره‌ی توریِ خانه‌اش،آسمان پیدا بود با یک رنگ آبی تنبل که دارد می‌رود برای غروب‌شدن.گفت یه شعر از حفظ بخون. من آن وقت‌ها هِی این شعر اکتاویوپاز را زمزمه می‌کردم برای خودم:خاطره‌ای در درونم است/چون سنگی سپید درون چاهی...خواندم؛بدون‌ِ این‌که واقعاً تا آن روز خاطره‌ای در درونم باشد چون سنگی سپید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;می‌دانی دیگر؛آدم بیکار که باشد می‌رود سراغِ کتاب‌های قبلاًها/دفترهای خیلی وقت پیش‌ها و یک دفعه می‌بیند این شعر را  توی سررسیدِ جلدسیاهِ آن روزها نوشته است و دوباره می‌افتد روی زمزمه‌ی مغزش،درحالی که دیگر خاطره‌ای دارد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6120270081917122468?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6120270081917122468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6120270081917122468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_30.html' title='چون سنگی سپید درون چاهی'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2648241044758955883</id><published>2009-09-28T15:39:00.000-07:00</published><updated>2009-09-28T17:59:11.905-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بعضی کارها هم با این‌که توی بیکارترین و حتی دانشجونبوده‌ترین روزهاست،باز می‌توانند بابرنامه و منظم باشند؛بس‌که دستِ خود آدم نیستند و از جای دیگری چیده می‌شوند برایت. همان جای دیگری که ترجمه‌اش می‌شود سرنوشت و توی ادبیات/هنرهای کلاسیک و رمانتیک خیلی پررنگ است؛ حالا ما که نه زندگی‌های کلاسیکی داریم و نه رمانتیک، "جای دیگر"مان می‌شود این خانومه/آن آقاهه/آن یکی آقاهه/این دکتره حتی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و همین‌جوری است که یک آقای دکتر باشخصیت و بداخلاقی،قسمتی از سرنوشتت را می‌نویسد توی یک کاغذِ کاهی و برنامه‌ی منظم عصر روزهای زوجت را می‌چیند و شنبه‌ و دوشنبه و چهارشنبه‌هایت را می‌دانی باید عصرش که هوا چیز خوبی شده برای خودش،بلند شوی و رژگونه و برق‌لب بزنی و مانتو و شال سِت کنی و بروی به سمت جایی که اسمش ساختمان‌پزشکانِ فلان است-پزشکانش فلان نیستند یا اگر هستند اینجا بهشان اشاره‌ای نداریم،فلان صرفاً به‌جای یک اسم است-و واویلاست این ساختمان‌پزشکان؛آدم‌هایی که داخلش می‌لولند نه خیلی مریضند که دل‌ریش‌کُن باشند و نه خیلی سلامتی؛یک حالت‌های مظلومِ خوشحالِ درپیِ‌درمانی دارند؛ ولی خُب باید حواست باشد دستت نخورد به دست کسی،کیفت را نکوبی به شکمِ برجسته‌ای و کلاً بیمار دقت کن.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ساختمان سه‌تا آسانسور دارد: طبقات زوج/تمام طبقات/طبقات فرد و این سه‌تا یک‌تنه تمام مظلوم‌های جویای سلامتی را می‌کشند بالا و پایین.من خیلی متاسفم،تا به حال یک‌دفعه هم نشده که با یکی‌شان تنها شوم و بهش بگویم عزیزم‌الهی‌بگردم‌که‌خسته‌می‌شی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;وقتی رسیدی به طبقه‌ی سوم،مطب آقای سرنوشت است که فیزیوتراپی هم دارد.بله فیزیو همان کاغذِکاهی است. اینجا دیگر دنیا درست چیده شده،منشی سرنوشت همان‌جوری است که منشیِ "انگار گفته بودی لیلی" بود؛یک‌عالمه لب دارد و دوتا لکه‌ی قرمز زیر پلک‌هایش هست که من می‌دانم جای آمپول‌های بوتاکس است که تازه زده.اتاق فیزیو یک آقای یواش مودبانه دارد که برای فیزیوکردن آدم،هی معذرت‌خواهی می‌کند و سه‌تا تخت که با دیوارهای چوبی از هم جدا می‌شوند و پیرزن‌پیرمردها همدیگر را نمی‌بینند،من را هم نمی‌بینند روی این تخت کنار پنجره که بادِ خنک را می‌سُرد داخل روی کمر لختِ آدم و با این ژل‌ها که مر‌حله‌ی اول می‌مالند،هی مورمور می‌شوم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هه چه فکری کردید؟ یعنی شوخی می‌کنم وقتی می‌گویم منظم است؟بله مرحله‌ی اول و دوم و سوم دارد.مرحله‌ی اول که یک چیزی را چند دقیقه می‌مالند روی کمرت و شبیه گولیِ معذب است خاک‌برسر،نه که آخرش هم با سوال "گرماشو احساس می‌کنید؟" تمام می‌شود،هیچ‌جوری نیست که آدم بتواند صدای گولی* نشان بدهد از خودش و این خیلی ناراحت‌کننده است. مرحله‌ی دوم-اَه‌اَه می‌شه این‌و نگم سرنوشت؟نه؟ایش-مرحله‌ی دوم باید پوزیشنت را عوض کنی:به پهلو پاها کمی جمع توی شکم؛ دوتا چیزِ فلزی(استیل/کروم/از این‌ها) می‌گذارند توی یک کمربند کشی که دور کمرت بسته شده و این چیزها با دوتا سیم زرد و قرمز وصل می‌شوند به یک دستگاهی که آقای کاغذکاهی باید برقش را تنظیم کند و طولانی‌ترین قسمت و هجده دقیقه است؛تعریف مودبانه‌اش: مرحله‌ی دوم بیزبیزترین مرحله‌ی بشریت است. مرحله‌ی سوم هم یک دستگاه است اندازه‌ی جعبه‌ی کفشِ ویبره‌دار که می‌کشند روی کمر و عضلانی و پاها و هیچ حس خاصی ندارد،کلاً منظورم این است گول اندازه و ویبره را نباید خورد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; این کارها به‌طور منظم چندتا روز زوج تکرار می‌شود و بعدش آدم از این احساسات سلامتی و هیجان و زنده‌بادزندگی و چه‌اندازه‌تنم‌هوشیاراستِ الکی دارد و لبخند می‌زند بی‌خودی؛ یعنی فکر می‌کنم "درمان" هم‌چین پدیده‌ای است که وقتی درگیرش باشی می‌توانی چندوقتی خودت را اُسکل زندگی کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;* گولی: وقتی با نوکِ انگشت‌ها روی قسمتی از تنِ کسی-توصیه می‌شود دست و کمر-خیلی آرام و انگار که خیابان‌ولی‌عصر باشد،پیاده‌روی می‌کنید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2648241044758955883?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2648241044758955883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2648241044758955883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2824876841761518347</id><published>2009-09-27T03:53:00.000-07:00</published><updated>2009-09-27T04:58:31.644-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زندگی داره مزه ی تی تاپ قرمزهای زمان مدرسه رو می ده؛ هم با چایی خوشمزه است هم با شیر.هم می شه چند روزی بی خیالش شد ته کیف زیر کتاب متاب ها له بشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2824876841761518347?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2824876841761518347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2824876841761518347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_27.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1648742273549374314</id><published>2009-09-16T05:07:00.000-07:00</published><updated>2009-09-16T05:08:37.785-07:00</updated><title type='text'>مزه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دوبار انگشتم را کشیدم پشت دستش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1648742273549374314?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1648742273549374314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1648742273549374314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title='مزه'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-2584238260006399905</id><published>2009-09-15T17:21:00.000-07:00</published><updated>2009-09-15T18:02:11.297-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;برعکسِ من،داشت پله‌ها را می‌آمد بالا؛ صورتش را دیدم و لباس‌هایش و دستش را که گرفته بود به بند کیف مشکیِ معمولی‌اش. مانتو و روسریش هم معمولی بود،خیلی عادی نشسته بود روی تنش.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;رد شد،تمامِ دیدنم/ش شاید پنج ثانیه شد،حالا تو بگو شش ثانیه. ولی یک چیزی داشت توی صورتش که نقطه می‌شد و می‌ماند توی چشم آدم: یک خال-حتی کمی هم برجسته-زیر لبِ پایینش،گوشه‌ی سمت چپ بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یعنی اگر فکر می‌کنید که تمام زن‌های روی زمین برای زیبایی‌های ناقص‌شان،حسرتِ قدِ بلندتر/سینه‌های برجسته‌تر/بینیِ کوچک‌تری را دارند،خیلی ببخشید ولی دیگر فکر نکنید. بعضی‌هایشان،گاهی که جلوی آینه ایستاده‌اند به تماشای خودشان،فقط غصه‌ی نداشتن نقطه‌ای را می‌خورند که می‌تواند ستاره باشد توی صورتشان: یک نقطه که باید مرکز تمام سرگیجه‌های دنیا باشد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-2584238260006399905?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2584238260006399905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/2584238260006399905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_5196.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8969316164694608156</id><published>2009-09-15T01:35:00.000-07:00</published><updated>2009-09-15T01:40:39.562-07:00</updated><title type='text'>شرطی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چمن‌های کنار اتوبانو زده بودن و داشتن می‌چپوندن توی کیسه‌های براق و بزرگ سبز،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;انگشت‌هامو هفت کردم بهشون و لبخند زدم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8969316164694608156?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8969316164694608156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8969316164694608156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title='شرطی'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6380401641170710531</id><published>2009-09-14T04:56:00.000-07:00</published><updated>2009-09-14T05:44:30.921-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فکر کنم ما باید از این به بعد مُدل سفررفتن،گشتن،صحرابه‌درکردن و کلاً زندگی‌کردنمان را عوض کنیم؛ یعنی به نظرم طبیعی است وقتی خیلی چیزها سر جایش نیست،دوست‌داشتنی‌ها و دل‌خوش‌کُنکی‌های آدم هم سر جایش نباشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باید کوله برداریم با مانتوی کوتاهِ رنگِ روشن،دوربین عکاسی به گردن و هتل رزرو کنیم و برویم اصفهان مثلاً یا شیراز،برویم تخت‌جمشید یا کلیسای وانک. بلیط بخریم از میراث‌فرهنگی،قاطی پیرزن و پیرمرد‌های موبور همین‌جوری الکی در و دیوار و ستون نگاه کنیم،بعد هِی عکس بگیریم ازشان.عکس‌های بد فُرم/خوش فُرم-خوش‌رنگ/بدرنگ. هِی بایستیم عقب‌تر،یعنی داریم دنبال یک زاویه‌ی خوب برای عکاسی می‌گردیم،بنشینیم روی زانو،پایین ستون،یعنی که می‌خواهیم معلوم باشد توی عکسمان که اووَه چه ستونی! چه تمدنی!به‌به وطن. و اصلاً هم توجهی نکنیم که همه‌ی این در و دیوارها،ستون‌ها،نقاشی‌ها و رنگ‌ها،قبل از ما چندین و چند سال است عکاسی شده،خیلی جذاب‌تر،حرفه‌ای‌تر،هنرمندانه‌تر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ولی ما هِی عکس می‌گیریم،اصلاً آمدیم سفر برای همین.بعد هم که برگشتیم به شهر خودمان، تمام عکس‌ها را می‌ریزیم توی یک فولدر زرد،می‌ماند گوشه‌ی حافظه‌ی تمدن(حالا از رنگ‌ها چیزی توی حافظه‌ی انسانی نماند هم نماند،مهم نیست.) سالی یک‌بار هم فولدرش باز نمی‌شود.مگر وقت‌های بی‌کاری-خیلی بی‌کاری-که نشسته‌ای و داری به چیز دیگری فکر می‌کنی،شاید به جای اسپایدر سولجرز،بروی از روی این عکس‌ها رد شوی، تند و تند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هر کس هم ازمان پرسید که خوش گذشت می‌گوییم عاااالی.خُب دروغ چرا؟ واقعاً هم خوش می‌گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ولی ما دیگر آدمِ طبیعت نیستیم، من می‌ترسم راستش. طبیعت قابلِ پیش‌بینی نیست،مثل ستون نیست که ثابت باشد یک‌جا. ما دیگر کشش نداریم برای نگرانِ طبیعت بودن،برای دل‌واپسی‌های نصفه‌شب که اوه این صدای کی بود؟ کسی غرق شد و هیچ‌کس صدایی نشنیده باشد. طبیعت مثل روزگار است، شبیه به همینی است که فرانسوی‌ها بهش می‌گویند Fatalite . آدم را می‌بلعد،ردپایش هم می‌ماند دور پاها و دست‌هایت،انگار که آدمی تورا کشیده درون دخمه‌ای به قصد آزار.می‌خزی در خودت،نگاهت روی سبزی‌ها/آبی‌ها/زرد‌ها/سفید‌ها مانده،کشیده می‌شوی درون خودت. می‌مانی تا چند روز همان داخل،لایه‌لایه می‌بینی روزها که رفته و تو رفته بودی خستگی‌شان را به‌در کنی(کردی هم) ولی یک چیزی هنوز درونت پلک می‌زند : نکند یک روز بترسم از کوه؟ از آتش؟ نکند صدای گراز را بشنوم و نگویم آخ‌جون؟ نکند درخت‌ها دست‌وپا در بیاورند،از پشت بگیرند مرا؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6380401641170710531?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6380401641170710531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6380401641170710531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_14.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3211413692378991897</id><published>2009-09-13T17:12:00.000-07:00</published><updated>2009-09-13T17:14:35.892-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دختره کرِم دورِچشم و شبش رو زده،دستبند و انگشتر فیروز‌ه‌اش رو دستش کرده که یادش نره،دل‌وروده‌ی همه‌ی حرف‌ها رو ریختیم بیرون و رفته که بخوابه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فردا دوشنبه است؛ روز "اگه بذارن ببینمش"ه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3211413692378991897?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3211413692378991897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3211413692378991897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_7659.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7990596512828074834</id><published>2009-09-13T05:39:00.000-07:00</published><updated>2009-09-13T05:45:16.463-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سیب‌زمینی‌ها جمع شده‌اند گوشه‌ی سینک، تنِ برنزه‌شان برق می‌زند از خیسی. باسن‌های تپلشان را می‌زنند به هم و بالا را نگاه می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-عشوه نیاید پدسگ‌ها،دلم براتون تنگ می‌شه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سیب‌زمینی‌ها را من سرخ کردم،مرغ‌ها را مامانم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7990596512828074834?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7990596512828074834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7990596512828074834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_3025.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6655625796490466543</id><published>2009-09-13T05:27:00.000-07:00</published><updated>2009-09-13T05:39:08.354-07:00</updated><title type='text'>سه روز پیش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بی‌تو بلوار کشاورزم به ساعت هفت عصر روز پنج‌شنبه 18 تیر...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/429"&gt;*از اینجاست.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6655625796490466543?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6655625796490466543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6655625796490466543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_9773.html' title='سه روز پیش'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7185602884355141964</id><published>2009-09-13T00:24:00.000-07:00</published><updated>2009-09-13T01:57:37.196-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SqyjJUDjM8I/AAAAAAAAAPw/9uN68F0JVN4/s1600-h/DSC00812.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5380855035198649282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 182px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SqyjJUDjM8I/AAAAAAAAAPw/9uN68F0JVN4/s320/DSC00812.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;خواب نمی‌بینم، حتی چشم‌هایم را هم نمی‌بندم، فقط فکر می‌کنم کسی ایستاده داخل جنگل به من لبخند می‌زند،می‌خواهم بروم طرفش که غیب می‌شود و سر جایش چند نفر ایستاده‌اند،می‌خندند. دوباره رو می‌چرخانم و طرف دیگری می‌بینمش،باز کشیده می‌شوم سمتش و دوباره غیب و همان آدم‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دلم نمی‌خواهد بروم جنگل،لابه‌لای درخت‌ها. دوست دارم ولی دلم نمی‌خواهد.شب‌ها از پنجره نگاه‌شان می‌کنم،هیچ چیز معلوم نیست،همه‌اش با آسمان یکی است. به آدمه فکر می‌کنم،الآن کدام سمت ایستاده؟ نمی‌بینمش.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حواسم را پرت می‌کنم.صدای دریا هست،همه‌جا هست. انگار که کسی موهای زنی را از پشت گرفته و می‌کشد/تکان‌تکانش می‌دهد،موها موج‌موج کشیده می‌شود تا صخره‌ها-خاکستری و سیاه- کوبیده می‌شود و بی‌رمق،رشته‌رشته،برمی‌گردد به دریا.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;این انصاف نیست،نزدیکش هم که نباشی،حتی هوا هم صدای دریا دارد؛ توی ذهن من،زنی را می‌کِشند از پشت سر،می‌کوبند به سنگ‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7185602884355141964?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7185602884355141964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7185602884355141964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_13.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SqyjJUDjM8I/AAAAAAAAAPw/9uN68F0JVN4/s72-c/DSC00812.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7990150602251208635</id><published>2009-09-07T04:03:00.000-07:00</published><updated>2009-09-07T04:27:00.760-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SqTrQn5kpgI/AAAAAAAAAPo/tIRKhuGKKJ8/s1600-h/tumblr_kpex0uiRey1qz4e55o1_500.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378682525808109058" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 309px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SqTrQn5kpgI/AAAAAAAAAPo/tIRKhuGKKJ8/s320/tumblr_kpex0uiRey1qz4e55o1_500.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; یک‌روزهایی بود-همین کمی قبل‌ترها،خیلی دور نیست-آدم دلش می‌خواست بدنش را بکشد توی آفتاب،بخوابد آرام کنار پنجره‌ای که نور رد می‌شود از داخلش و تا به تو برسد تنبل‌تر می‌شود و اذیت نمی‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هنوز همان روزهاست. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; هنوز یک آخیشِ بلندِ از تهِ دل،می‌خواهم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*عکس از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://bohemea.tumblr.com/post/179552972"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اینجاست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7990150602251208635?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7990150602251208635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7990150602251208635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_3045.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SqTrQn5kpgI/AAAAAAAAAPo/tIRKhuGKKJ8/s72-c/tumblr_kpex0uiRey1qz4e55o1_500.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3681809176363966193</id><published>2009-09-07T03:57:00.000-07:00</published><updated>2009-09-07T04:03:16.440-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;حواسم هست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;امروز دوشنبه است،دیروز یک‌شنبه و فردا هم سه.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;می‌دونم توی هر روز چی‌کار باید کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3681809176363966193?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3681809176363966193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3681809176363966193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_7046.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3217511834689645105</id><published>2009-09-07T00:06:00.000-07:00</published><updated>2009-09-07T03:54:28.055-07:00</updated><title type='text'>میم‌جون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;وقتی می‌گویی بیا گلابی بخور، منظورت این نیست که بیا میوه بخور یا مثلاً با خودت فکر نمی‌کنی که ویتامین خوب است و بدن لازم دارد و پوست را جوان می‌کند و این‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دقیقاً توی ظرفی،یخچالی،جایی یک گلابی دیدی و گفتی به‌به و دلت خواسته با هم بخوریمش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این‌جوری می‌بینی دارد لحظات عاشقانه‌ای تولید می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پ‌ن: خُب من خوش ندارم مردم سرچ می‌کنند مام‌ان‌ج‌ون و می‌رسند به مام‌ان‌ج‌ونِ من،اَی رگِم!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt; (کلاً هم عرض سلام و دلتنگی به آقای ای رگِم و زنگ میوه‌اش)&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3217511834689645105?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3217511834689645105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3217511834689645105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_07.html' title='میم‌جون'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6364746833231043206</id><published>2009-09-05T23:45:00.000-07:00</published><updated>2009-09-06T03:11:05.859-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;پچ‌پچ و خداحافظیِ اول صبح،لذتش برای بدرقه‌کننده است، برای کسی که می‌مانَد توی خانه و در محکم پشت سرِ تو بسته می‌شود.( بگذار بعداً راجع به این صحبت کنیم که چه بد است درهایی که با صدا و محکم بسته می‌شود،هم برای او که می‌رود و هم او که می‌ماند؛انگار درِ قلعه‌ای باشد که دوباره بازکردنش سخت است.)&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تو می‌روی و من پشت در،منتظر صدای طبقه‌ی دوم خانومِ آسانسوریان می‌ایستم. دیدی چه‌طوری سیلاب میانی اعداد را تلفظ می‌کند؟ دوّم،سوّم،چهارّم...با تشدید و تاکید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعدش من می‌دوم توی تراس آشپزخانه؛ کفِ پاهایم روی زمین است،انگشت‌ها را نگه داشته‌ام بالا که مثلاً خاکی نشود. همه‌اش که خاک می‌گیرد،فقط انگشت‌ها تمیزند؟ خُب هرچیزی قانون و ژست خودش را دارد.آدم نمی‌تواند همیشه یک‌جور پابرهنه برود توی حمام،اتاق‌،تراس. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اصلاً این تراس به درد نمی‌خورد؛ نمی‌توانم از اینجا ببینم که توی تی‌شرت سورمه‌ایت سوار ماشین می‌شوی،مکث،از پارک بیرون می‌آیی،مکث،می‌رسی سرکوچه،مکث،می‌پیچی توی خیابان و دور می‌شوی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چه می‌گویند به این خانه‌ها که ساختمان،جلو است و حیاط ،پشت و تراس‌ها هم که رو به حیاط؟ شمالی؟جنوبی؟  لعنت به جنوب اگر تو از شمال بیرون بروی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;برمی‌گردم،توی رفلکس شیشه،درخت توی کوچه از ساختمان روبه‌رویی بلندتر است. چه عشقی می‌کند لابد با قدبلندی‌اش،که آن بالا ایستاده،مغرور. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا ایستاده‌ام همان جای قبلی،کوچه و زمین خاکی و خالی این کنار و بقیه‌ی درخت‌ها را دید می‌زنم،همین بادی که می‌پیچد لابه‌لای برگ‌هایشان و نور خنک اول صبح را رویشان زرد و سبزِ کمرنگ/پررنگ و طلایی و نقره‌ای و سفید می‌کند، دور دست‌های من هم می‌پیچد؛روی گردن و صورت من هم کشیده می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دوباره برمی‌گردم توی شیشه نگاه می‌کنم؛ روبه‌روی خودم که می‌ایستم،انگار از تصویرم بلندترم،مغرورتر حتی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هنوز نرفته‌ای،تلفن می‌زنی. ترس تو که یک روز نباشی،بزرگ‌تر است از جای خالیت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6364746833231043206?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6364746833231043206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6364746833231043206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_1570.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3100681412827620670</id><published>2009-09-05T00:39:00.000-07:00</published><updated>2009-09-05T00:43:10.593-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دودکش؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فحش است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3100681412827620670?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3100681412827620670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3100681412827620670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_05.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-6629781423269078846</id><published>2009-09-03T01:03:00.000-07:00</published><updated>2009-09-03T01:45:43.766-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;همین‌جوری با لُپ‌های بادکرده و دست‌های شلِ آویزان، سلانه‌سلانه دارم خیابان ولی‌عصر خنک و خلوت یک‌طرفه را می‌آیم بالا.(الآن دارم فکر می‌کنم آدم دوست دارد از سر کسالت هی لپ‌هایش را باد کند و پوف کند بیرون یا می‌خواهد تمرکز کند یا اصلاً یکی از ژست‌های سلانه‌سلانه‌گی است؟)چه خوب که همه روزه می‌گیرند و همه به آش و حلیم و زولبیا علاقه دارند،این‌جوری عصرها خیابان‌ها خلوت است.می‌شود الکی راه بروی،حالا من پریروز الکی راه می‌رفتم ولی دیروز الکی نبود،یعنی الکی بود ولی الکی نرفته بودم که الکی برگردم. رسیدم به یک مغازه‌ی مهیج حوله و ملافه و پتو فروشی،یک روبالشتی گارفیلد‌دار توجه من را جلب کرد که کادو بدهم،خیلی بچه‌گانه بود.باید سفارش بدهیم این طرح‌های گربه و سگ و موش و قورباغه و این‌ها را کمی مدرن‌تر/بزگ‌منشانه‌تر/آبستره‌تر اصلاً تولید کنند.شاید کسی دلش خواست. به هر حال من تعجب‌دار که چرا این مغازهه آش و حلیم نمی‌فروشد؟چون این‌روزها عکاسی‌ها هم آش و حلیم می‌فروشند،رفتم داخل.سه‌تا حوله خریدم،خوش‌رنگ. آمدم پولش را حساب کنم،دیدم یکی از پنجاه‌تومنی‌هایم را گم کرده‌ام. مهم نیست،نه که از سر شکم‌سیری باشد ها،دیگر تکراری شده که مهم نیست.بعد داشتم با حوله‌هایم سلانه‌دار خوشحالی می‌کردم و هم‌چنان یک توپ خیالی را از این لپم می‌فرستادم به آن یکی که یک آقایی توی ژست‌های می‌خوام برسونمت‌سونمت‌سونمت، داشت از سمت چپم لبخند می‌زد. من حوصله داشتم که بروم بهش بگویم چرا شما آقاهای اتواستاپی انقدر علاقه دارید خودتان را فشار بدهید؟ که تکیه می‌زنید به پشتی صندلی‌تان با فشار،دستتان را می‌گذارید بالای فرمان بافشار. چرا؟ آیا این تبلیغی برای فشار است؟ نرفتم بگویم،همیشه حوصله کافی نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;توی یک زمینِ گل‌وگلدون‌فروشی که مرجان و بنفشه و پرپین و کاج فسقلی و همه‌چیز دارد،قلک‌های سفالی شکل طالبی می‌فروشند.واقعاً کسی هست توی طالبی پس‌انداز کند؟ چه خوش‌خیال،ما توی کیف‌پول چسان‌فیسان می‌گذاریم،گم می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;رفتم داروخانه،دیدم این‌ها هم آش و حلیم نمی‌فروشند،خُب چرا؟ تداخل صنفی که مهم نیست،ماه رمضان است، می‌بخشند بابا. داروچی داشت یکی‌یکی قرص و آمپول می‌انداخت توی کیسه،پرسیدم اینا برای منه؟ داروچی با یک حالتی که انگار دارد بچه خر می‌کند گفت همه‌اش برای توئه،از این آمپول گنده‌ها هم هست پدرتو درمیاره.(چرا باید روی پیشانی من با هم‌چین لهجه‌ی غلیظی نوشته باشند "راحت باش" ؟ ) گفتم این سبزها که برای معده است که،به من ربطی نداره،گفت چون بقیه‌اش ممکنه معده‌ات رو اذیت کنه و بهت ربط داشته باشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;احساسِ یک آدم رودست‌خورده را دارم،این همه دکترِ نامرد کمر من را گرفت هی گفت سه قدم روی پاشنه برو جلو،سه قدم روی پنجه بیا عقب؛بعد گفت خم شو،دستت را ببر بالا،بکش به چپ/راست.کلی تفریح کردیم،من فکر می‌کردم چه معاینه‌ی قرتی و رقاصانه‌ای. حالا هفت تا آمپول؟ نامردها برای شما دکترها عضلانی است،برای ما عضو شریفی است؛می‌فهمی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دارم از دیشب به طور مستقیم به مامانم و به طور غیرمستقیم به دکترم غر می‌زنم.تقصیر این دوتاست وگرنه من الآن یک روز درمیان مجبور نبودم این بیچاره را بدهم دست خانوم‌های بی‌حوصله‌ که انقدر عضلانی دیده‌اند که عضلانی برایشان عادی شده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز هم به نشانه‌ی اعتراض می‌روم اولیش را بزنم و امیدوارم رحمش برسد که من پیاده ولی‌عصر یک‌طرفه را بروم بالا،ناهار پیش مامان‌جون.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-6629781423269078846?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6629781423269078846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/6629781423269078846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_03.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7034510230418075293</id><published>2009-09-02T02:32:00.000-07:00</published><updated>2009-09-02T06:02:37.970-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sp5smL2nOWI/AAAAAAAAAPI/Z0kSZPtQk4E/s1600-h/3404185790_54ab5c1c09.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5376854408399632738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 285px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sp5smL2nOWI/AAAAAAAAAPI/Z0kSZPtQk4E/s320/3404185790_54ab5c1c09.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیشب موهایم را پیچیده بودم توی حوله،در راستای این‌که حوصله‌ی خشک‌کردنشان را نداشتم؛تی‌شرت پاره‌پوره‌ی خاکستری پوشیده بودم در راستای این یکی که بعضی لباس‌ها صرفاً فقط لباس نیست یعنی برای این هنوز توی کمدت نمانده که تو را می‌پوشاند،بلکه یک‌جوری شبیه به دارو شده،مثل پماد و لوسیون‌های ضد درد که مي‌مالی روی موضع مورد نظر،لباس‌های کهنه‌شده‌ی خاطره‌دارِ آرام‌بخش را هم باید بکشی روی تنت که دردش کمتر شود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد همین‌طور که روی مبل‌های این‌طرف-پشت سر بقیه-نشسته بودم،داشتم به این فکر می‌کردم که کاش الآن اینجا کمی خلوت‌تر/کم‌نور‌تر بود؛کاش تو نشسته بودی سر دیگر این مبل،بعد همین‌طوری که من داشتم چشم‌هایم را کنترل می‌کردم و لبِ پایینم را با دندان گرفته بودم،دستم را می‌کشیدی که: بیا اینجا ببینم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد دیگر می‌آمدم آن‌جا که ببینی؛آن‌جا یک جایی است که من بلدمش ولی اسمش را نمی‌دانم،یعنی نشنیدم که توی آناتومی چه اسمی دارد؛ یک‌جایی است پایین‌تر از کتف،روی سینه به سمت بیرون که بازو به بدن می‌چسبد. بقیه‌اش می‌تواند با هر مدلی اتفاق بیافتد ولی من دوست داشتم دیشب همان‌جوری کنترل چشم‌هایم را ول می‌کردم،هیچ حرفی نمی‌زدم و تو آرام توی موهایم می‌گفتی احمق این‌طوری که فکر می‌کنی نیستی برای من.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;ادامه‌اش مهم نبود.اصل قضیه همان "بیا اینجا ببینم"ِ اولش بود که به نظرم شبیه به مرگِ دم‌صبح است.یعنی یک روزی اگر قرار باشد یک‌نفر را بفرستند که جان آدم را آرام،توی خواب و بیداری،ازش بگیرد، آن یک‌نفر حتماً با جمله‌ی "بیا اینجا ببینم" کار را تمام می‌کند. یعنی یک خشونتِ نرمی دارد این جمله که به کار مُردن می‌آید و بس. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7034510230418075293?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7034510230418075293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7034510230418075293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_9278.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/Sp5smL2nOWI/AAAAAAAAAPI/Z0kSZPtQk4E/s72-c/3404185790_54ab5c1c09.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4025920961348942546</id><published>2009-09-02T01:38:00.000-07:00</published><updated>2009-09-02T02:32:44.811-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;بسته‌ی سفید را بغل کرده‌ام،&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;الآن دقیقاً سه ساعت و بیست دقیقه است که این جمله‌ی بالا را نوشته‌ام،با ویرگولش. نمی‌توانم بقیه‌اش را بنویسم. می‌خواستم از همان بعد از ظهری بگویم که بسته را چسبانده بودم به خودم و گیج می‌زدم از نگاهت،مدل ایستادنت،ایمیل دو روز قبلت...ولی جدی نوشتن ندارد،مهمش همین بود که من بسته را بغل کرده بودم و می‌رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4025920961348942546?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4025920961348942546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4025920961348942546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post_02.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1297919978960596528</id><published>2009-09-01T01:27:00.000-07:00</published><updated>2009-09-01T01:30:19.700-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از خودم می‌ترسم؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پیشِ تو.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1297919978960596528?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1297919978960596528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1297919978960596528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5471743313868275148</id><published>2009-08-30T03:57:00.000-07:00</published><updated>2009-08-30T04:14:46.684-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SppcBEfpA-I/AAAAAAAAAPA/pX8eQ0PPQQc/s1600-h/1241616180.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5375710278676186082" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 252px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SppcBEfpA-I/AAAAAAAAAPA/pX8eQ0PPQQc/s320/1241616180.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;در کنار خانه‌ی ما،اتاقی‌ست سرد و آبی...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/102927284/58290514/The_Ways_-_Otaghe_abi.html"&gt;دانلود &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://www.thewaysband.com/?mname=home"&gt;The Ways&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5471743313868275148?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5471743313868275148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5471743313868275148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_30.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_XpCDxOe3lck/SppcBEfpA-I/AAAAAAAAAPA/pX8eQ0PPQQc/s72-c/1241616180.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5633279807972843738</id><published>2009-08-30T00:57:00.000-07:00</published><updated>2009-08-30T01:55:25.407-07:00</updated><title type='text'>your inbox</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خُب یک روزی می‌بینی تعجب داری از خودت،گاهی نیشت را باز می‌کند که اوه من چه مرغوبم و نمی‌دانستم و گاهی نیشت را می‌بندد-لبت را جمع می‌کند اصلاً-که وآی من چه حال‌به‌هم‌زنی بودم و باید خبر می‌شدم. منطقی‌اش این است که آدم تعجبش را قورت بدهد و شبیه‌تر به آدمیزاد رفتار کند و نگذارد تعجبش به دیگران هم سرایت کند و دل/اعصاب کسی را خط‌خطی نکند(حداقل توی مورد دوم) ولی بیا حالا که کمی آرام‌تر شده‌ایم یا می‌خواهیم سعی کنیم ادایش را در بیاوریم،انصاف بیشتری خرج کنیم: طبیعی‌اش این‌جوری نیست. یعنی باور کن اگر خیلی نرمال و معمولی باشی،نمی‌توانی یک‌ موقعِ بی‌موقعی،در برابر چیزهایی که روزهاست وول می‌خورد توی سرت،هیچ کاری نکنی و متانت بریزی. این بی‌موقع بودنش مهم است که می‌گویم ها، یعنی یک زمانی هست که اتفاقی می‌افتد از روی اراده،یعنی خودت شخصاً تصمیم می‌گیری که فلان بشود و بهمان؛ ولی وقت‌های بی‌موقعی هست که اتفاقی می‌افتد صرفاً از سر افتادن،یعنی روزگار هُلش می‌دهت توی صورتت و اراده فقط شاید بتواند کنترلش کند. خُب حالا انصافت را بیاور جلو تا در گوشش بگویم: خداییش وقتی چند تا توپ-کوچک و بزرگ-با هم پرت می‌شود توی صورتت،تو می‌توانی مشتت را بیاوری جلوی چندتایشان؟ یعنی بیشتر از دوتا؟سه تا؟ چهارتا؟ خُب تو دیگر انصاف نیستی،جکی چانی لابد!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من آدم معمولی‌ام که می‌تواند توی روزهایی از زندگیش خوب و مهربان باشد و وقت‌هایی نامرد و بی‌معرفت؛ یک روزی شجاعم و روز دیگری ترسو و فردایش ترسناک هم می‌شوم حتی. انقدر هم هِی از بچه‌گی همه چیز را از بیرون گرفته‌ام و بردم داخل خودم درونی‌اش کرده‌ام که عادتم شده،یعنی جوری زندگی می‌کنم که آدم‌های بیرون،زمان و مکان و توپ‌هایی که روزگار هل می‌دهد توی صورتم،جا برای مانور داشته باشند. آن اراده‌ای هم که می‌گویم باید بلد باشد قضیه را کنترل کند،بعضی وقت‌ها می‌تواند باعث افتخار باشد و بیشتر وقت‌ها کم می‌آورد و همه چیز را خراب می‌کند و متاسفانه-تاکید می‌کنم،متاسفانه-آدم ترمیم کردن و دوباره دیدن نیست برای خودش،مگر این‌که بخواهد گند کسِ دیگری را جمع کند که دوباره برگردد و دست‌وپا بزند ولی گندهای خودش را فقط می‌کند سوهان روح و می‌گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا خوبم که این‌ها را می‌گویم،یعنی دیدی که نوشته بودی زندگی را از نو بسازی و این‌ها؟ یک‌جورهایی همچین چیزی می‌خواهم،ولی خُب نوسازی فرق می‌کند با نوسازی؛ من باشم برنمی‌گردم سر زخم‌ها/خرابی‌ها؛ازشان فاصله می‌گیرم،یک‌جور عادی‌سازی می‌کنم همین مزخرفی را که افتاده برایم و بعد عادی که شد سعی می‌کنم خرابی‌ها را خوب کنم(این‌ها توی وبلاگ قشنگ است،این‌طرفش سرویس می‌کند،کودتا بطلبد شاید حتی!)ولی هنوز هیچ چیز عادی نیست،اصلاً چرا توضیح بدهم؟ خودت می‌فهمی لابد که من آدم با قهر و جیغ‌وداد نامردی کردن نیستم،توی سکوت دروغ می‌گویم. وقتی جیغ می‌زنم یعنی هنوز لبه‌هایم تیز است،همان زیگ‌زاگ که گفتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جای تو تصمیم نمی‌گیرم ولی حداقل برای آرام‌کردن خودم باید این‌جوری فکر کنم: باید دست از سرم برداشت،جای خالی‌ام را هی به رویم نیاورد،اتفاقی بوده که خوب یا بد افتاده،توپی بوده که روزگار هلش داده و یا مُشت من پرتش کرده آن‌طرف یا تو یا خورده به جایی و خودش افتاده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من به اندازه‌ی اسمم بزرگ نشده‌ام وگرنه می‌زدمش پایین این نامه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5633279807972843738?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5633279807972843738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5633279807972843738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/your-inbox.html' title='your inbox'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4813425032305373416</id><published>2009-08-30T00:49:00.000-07:00</published><updated>2009-08-30T00:57:30.125-07:00</updated><title type='text'>je suis malade de toi</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اصلاً هم ربطی به ملنگ‌بودن و شوتیِ دکترش نداشت،بعضی دردها را نمی‌شود برای پزشک توضیح داد؛ برگردم بهش بگویم شب‌ها نمی‌توانم نفس عمیق بکشم-از همان نفس‌ها که انگار یک‌چیزی را زیر سینه‌ات سفت می‌کنی تا نفست را بدهی بالا و حتی شانه‌هایت هم کمی به بالا کشده می‌شود-یا اگر بتوانم،قلبم یا جای دیگری سمت چپم درد می‌گیرد،تیر می‌کشد؟ نه بابا؛نمی‌فهمد که.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بعضی‌هایشان برای همین نُتچ‌نتچ‌های بعد از اندازه‌گیری فشار و سرُم و هیوسینِ دل‌درد ساخته شده‌اند،فقط.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4813425032305373416?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4813425032305373416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4813425032305373416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/je-suis-malade-de-toi.html' title='je suis malade de toi'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-9219510005673800760</id><published>2009-08-29T16:10:00.000-07:00</published><updated>2009-08-29T16:23:02.353-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باید یک فکری هم کرد برای آدم‌هایی که همه چیزت را می‌دانند و ازش اره می‌سازند برای سَربُریدن خودت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دندانه‌دار،زیگ‌زاگ.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-9219510005673800760?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/9219510005673800760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/9219510005673800760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_5944.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8437594234485685012</id><published>2009-08-29T16:06:00.000-07:00</published><updated>2009-08-29T16:10:39.329-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;فکر می کردم آدمِ غصه‌دار کردن نیستم،&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; این اشتباه همه‌ی آدم‌هاست برای دردِ کسی بودن.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8437594234485685012?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8437594234485685012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8437594234485685012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5406776093930895480</id><published>2009-08-28T12:28:00.000-07:00</published><updated>2009-08-28T12:30:22.448-07:00</updated><title type='text'>گلمریم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;لابد یک روز درشو به روی همه باز می کنن و اسمشو می ذارن موزه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://golmaryam.wordpress.com/2009/08/28/%d8%af%d8%b1%d8%a8%d9%86%d8%af/"&gt;*اینجا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5406776093930895480?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5406776093930895480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5406776093930895480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_28.html' title='گلمریم'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-5717334935431891623</id><published>2009-08-27T00:34:00.000-07:00</published><updated>2009-08-27T01:11:48.463-07:00</updated><title type='text'>طبیعی‌ست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دراز کشیده روی سینه‌هایش،لپ‌تاپ را گذاشته روی سرامیک،یک خطی می‌خواند،تصویری می‌بیند و نامه‌ای را باز می‌کند.لابه‌لایش یاد چیزی می‌افتد/می‌افتم،شروع می‌کند/می‌کنم به تعریف کردن. او با جملات بریده‌بریده-با حس‌های بدون اسم- و من با استرس یا همچین چیزی،بلند می‌شوم می‌ایستم،شلوار گل‌وگشادم را می‌کشم بالا،برایش فضا را توضیح می‌دهم،اجرا می‌کنم،لودگی می‌کنم حتی وسط‌هایش که بخندد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چای می‌ریزم برای هردومان،پسته پوست می‌گیرم(بعدش دستم را بو می‌کنم،بوی پوستِ نرم زرد و صورتی؛دوست دارم.)،ظرف پفک را می‌گذارم روی سرامیک‌ کنار لپ‌تاپ که دست زده زیرش و می‌گوید چه‌قدر داغ شده،می‌گویم طبیعیه. جریان پفک‌نمکی را می‌گوید که حالا دیگر فحش است به نظرم این کلمه؛ داغ کرده‌ام،دست‌هایم می‌لرزد،دل‌پیچه دارم. هِی بغض و ناباوریم را می‌برم توی دستشویی و باز می‌آیم وسط هال می‌ایستم،شلوار را می‌کشم بالا و دراز می‌کشم کنارش،روی سینه‌هایم. می‌رویم با هم جلو،خط به خط/صفحه به صفحه و هِی باز یک‌چیزهایی را باید تعریف کنیم برای هم که نبوده‌ایم/ندیده‌ایم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;صبح شده دیگر،چرا هوا انقدر زیاد تاریک می‌مانَد توی این روزها که آدم خوشش نیاید؛ وقتی ساعت نزدیک شش باشد و تو چشم‌هایت سنگین باشد،باید هوا سبک شده باشد،آبی‌اش همان رنگی باشد که من دوست دارم،که می‌گویند گرگ‌ومیش است یعنی آدم فرقِ حیوان با حیوان را نمی‌فهمد بس‌که نه تاریک است نه روشن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چشم‌هایم خوابیده ولی خودم آنجام.کامپیوتر را خاموش می‌کند،ظرف فحش را می‌گذارد روی میز،اتاق را تاریک می‌کند و یک بالشت نازک و نرمی که دوست دارم هُل می‌دهد زیر سرم و خودش هم دراز می‌کشد روی پتو که قبلاً انداخته بودیم زیر بدن‌هامان.بازویش بوی صابون می‌دهد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چشم‌هامان را خوابانده‌ایم ولی هنوز همان‌جاییم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-5717334935431891623?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5717334935431891623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/5717334935431891623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html' title='طبیعی‌ست'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-1430629186539698917</id><published>2009-08-26T00:52:00.001-07:00</published><updated>2009-08-26T04:34:22.115-07:00</updated><title type='text'>می‌گوید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آزادی‌م تلخ‌تره از بازداشتم؛ سخت‌تره.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-1430629186539698917?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1430629186539698917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/1430629186539698917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_26.html' title='می‌گوید'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7789609124426968890</id><published>2009-08-22T12:06:00.000-07:00</published><updated>2009-08-22T12:07:47.786-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://zhila.org/spip.php?article217"&gt;راست می‌گوید ژیلا؛ &lt;/a&gt;تمام دلتنگی‌ها و نگرانی‌ها یک طرف،این‌که تو چیزی را نداری که من دستم راحت بهش می‌رسد هم یک‌جورِ دیگری آدم را ویران می‌کند.&lt;br /&gt; اصلاً همین است که آدم نمی‌تواند با کسی قرار و مدار خاصی بگذارد،که فکر می کند خودش را بچسباند کُنج کافه‌ای که تو هم می‌توانستی طرفِ دیگرش نشسته باشی؟ لم بدهد روی کاناپه/توی خانه‌ی آشنایی که تو هم باید می‌بودی؟ نامردی نیست؟ هست. سالاد الویه‌،پاستا،ماء‌الشعیر و حلیم بادمجون می‌شود درد توی گلوی آدم. فیلم،دیدن ندارد وقتی تو هر لحظه داری توی ذهنت تصویر می‌چینی کنارِ هم،تصور می‌کنی،دکوپاژ می‌کنی حتی،فیلم می‌سازی از هرچه شد و چه‌ها که قرار است بشود و خبر داری و نداری.&lt;br /&gt;این خودآزاری نیست.من چند روزی طول کشید تا حال مادر پسرک را بفهمم که شب‌ها روی سنگ می‌خوابید که نمی‌دانست امشب بچه‌اش کجا خوابش می‌برد؟ این دوست‌داشتنِ درد نبود، ردِ لذت بود وقتی جای کسی خالی است.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;می‌دانی، جنوبی‌ها وقتی خیلی دلشان گرفته،خیلی می‌تپد،خیلی که تنگ باشد،می‌گویند دلم پُکید.یعنی تکه‌تکه شد. من این را شنیده‌ام ولی راستش تا حالا دل خودم نپکیده بود،ولی دیگر تکه‌تکه شده. نه که حالا می‌خواهم صورتت را ببینم،صدایت را بشنوم، یا دلم برای لابه‌لای جاده‌ها،توی ماگ ویسکی‌خوردن‌ها تنگ شده‌است؛نه که دلم بخواهد بخوابم کنارت و پایت را بکشی به کف پای من،نه.&lt;br /&gt;من امشب با چند خط کوتاه ژیلا،با خستگی مامانت که نمی‌دانم برای چندمین بار رفته بود گرد و خاک خانه‌ات را گرفته بود و تو باز نیامدی،با بغض رعنا،با پستیِ آن‌ها که هِی چشم‌انتظارت می‌کنند،با ترس از جلاد (قاضی؟) و تصمیم‌های جدیدش...دلم پکید؛تکه‌تکه شد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7789609124426968890?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7789609124426968890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7789609124426968890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_22.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-4787063654960041613</id><published>2009-08-21T12:19:00.000-07:00</published><updated>2009-08-21T12:27:06.687-07:00</updated><title type='text'>این همه حسود بودم و نمی‌دانستم...*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چند روز/ماه/سال بعد که آب‌ها خوب از آسیاب افتاد،من باید بروم حسادتی را که این روزها دچارش شدم،درمان کنم. یعنی هیچ‌وقتی را به یاد ندارم که به اندازه‌ی الآن حسود بوده باشم.به همه چیز هم حسادت می‌کنم،ولی از همه بیشتر غصه‌ی آدم‌ها-باهم بودنشان-را می‌خورم.&lt;br /&gt;پووف.الآن که این خط آخر را نوشتم چه دستی رو شد برای خودم،خواستم پاکش کنم ولی نه.اعتراف سختی است.به جهنم؛ نهایتاً به آخرش که رسیدیم یک‌دفعه دیلیت می‌شود،لذتش هم بیشتر است.&lt;br /&gt;می‌خواهم یک مثال برایمان بزنم(بله،الآن خودم هم مخاطب خودم هستم،حتی بیشتر. سلام &lt;a href="http://farbud.blogspot.com/"&gt;فربد&lt;/a&gt;). مثلاً من دارم توی یکی از روزهای معمولی،از سرِ گاندی می‌آیم نرم و گرم به سمت میدان ونک،دوتا دختر هم‌سن‌و‌سالِ من دارند خلاف جهت،خوشحال و شادان،می‌آیند.دخترها مقنعه سرشان است و مانتوهای تیره‌تر و بلندتر از مانتوی من پوشیده‌اند،رژِ لب‌های صورتی خوش‌رنگ دارند.موهای یکی‌شان چتری شده و ریخته توی پیشانی‌اش.رو به همدیگر و با هیجان حرف می‌زنند و می‌خندند. من؟مانتوی نازکِ سورمه‌ای دارم با شال سفید،آرایش ندارم،موهایم را با کش،محکم،پشت سرم جمع کرده‌ام که یک‌وقت نریزد توی گردن یا پیشانی‌ام،حوصله‌شان را ندارم.آهسته‌تر از دخترها قدم برمی‌دارم و آن‌ها را-باهم بودنشان را- که می‌بینم،خیره و با حسرت نگاهشان می‌کنم.بعد شروع می‌کنم خودم را با آن‌ها مقایسه‌کردن:این اولین مرحله‌ی حسادت است،می‌دانم. تنها امتیاز من نسبت به آن‌ها این است که مانتوی مشکی و مقنعه تنم نیست.مرحله‌ی دوم این است که من برای این‌که توی شرایط مورد حسادت قرار بگیرم،حاضر باشم از امتیازات اندکم صرفِ‌نظر کنم: این‌کار را می‌کنم،حاضرم شالِ شل‌‌و‌ول سفیدم را بدهم و مقنعه‌ی دخترها را بگیرم ولی یکی باشد که با من قدم بزند و دری‌وری-رسماً-بگوییم و بخندیم. یک جمله‌ای هم هست که نمی‌دانم بین دو مرحله پیش می‌آید یا بعد از مرحله‌ی دوم گفته می‌شود: "خوش به حالشون!".اینجا دیگر فرآیند حسادت شروع شده است؛برای این‌که کمی غصه‌ام را آرام کنم،می‌روم داخل داروخانه و از قسمت داروهای بدون نسخه،بهترین و قوی‌ترین مولتی‌ویتامینشان را می‌خواهم،می‌گوید مولتی‌دیلی.اسمش را دوست دارم.یک قوطی می‌خرم و می‌آیم بیرون.الآن باید خوب شده باشم ولی هنوز آن حسم را دارم،تازه بدتر هم شده.به خودم غر می‌زنم:مگر آدم خوشحال به ویتامین نیاز دارد؟ یعنی دارم خودم را به خودم،بدبخت و ناراحت معرفی می‌کنم که چرا جای آن دو تا نبودم.این ادامه‌ی فرآیند است و همین‌طور تا توی مسیر و خانه و حمام و همه‌جا ادامه دارد.&lt;br /&gt;با عرض شرمندگی،من دچارش شده‌ام ولی سعی می‌کنم زود درمانش کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*نام یکی از شعرهای مسعود کیمیایی است.&lt;br /&gt;پ‌ن: یک چیزی؛ حالا که پشت سرم حرف زدیم،این را هم بگویم که از آدم‌هایی که با دیدن شادی دیگران ناراحت می‌شوند و دلشان می‌خواهد همه را در حد و شرایط خودشان-یا حتی بدتر-ببینند،متنفرم.&lt;br /&gt;"خوش به حالشون" با "ایییش،ببین ایکبیری‌ها چه‌قدر خوبن" خیلی فرق می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-4787063654960041613?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4787063654960041613'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/4787063654960041613'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_8822.html' title='این همه حسود بودم و نمی‌دانستم...*'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8116087812492539780</id><published>2009-08-21T07:54:00.000-07:00</published><updated>2009-08-21T07:56:27.441-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اصلاً خودم هم ترجیحم این است،که جمعه‌ها الکی تلخ نباشد؛یک بهانه‌ای باشد برایش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8116087812492539780?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8116087812492539780'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8116087812492539780'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_21.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-8908007492046813564</id><published>2009-08-20T01:47:00.000-07:00</published><updated>2009-08-20T01:48:51.556-07:00</updated><title type='text'>فور یو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;: "هنوز هم من‌و دوس داری؟"ش از اون مدل‌ها بود که یه چیزی ازت می‌خوام!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;:دی   یعنی عیناً در لحظه درج شد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-8908007492046813564?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8908007492046813564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/8908007492046813564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_2035.html' title='فور یو'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-7678365414335413511</id><published>2009-08-20T01:16:00.000-07:00</published><updated>2009-08-20T01:37:54.788-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یک روز که حوصله داشتم،ماجرای دختری را برایت تعریف می‌کنم که توی هر گُل‌فروشی‌ای که می‌رفت،همان موقعی که گل‌های انتخابی‌اش را داده بود دست آقای گل‌فروش و منتظر بود ساقه‌ی بلندشان را کوتاه کند و کاغذ بپیچد و بدهد دستش و داشت الکی به بقیه‌ی گل‌ها نگاه می‌کرد،برمی‌گشت رو به آقاهه و می‌پرسید "فصل میخک،اون صورتی پررنگاش،کِیه؟"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-7678365414335413511?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7678365414335413511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/7678365414335413511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_20.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3862258199842974204</id><published>2009-08-19T02:59:00.000-07:00</published><updated>2009-08-19T04:16:29.308-07:00</updated><title type='text'>مثل دختربس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اسمت را می‌گذارم "نبوده"، همه‌جا هم جارت می‌زنم؛به تلافی این وقت‌ها که نیستی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3862258199842974204?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3862258199842974204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3862258199842974204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_19.html' title='مثل دختربس'/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6291768937673587050.post-3127589193712853371</id><published>2009-08-18T03:31:00.000-07:00</published><updated>2009-08-18T05:24:58.057-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آدم‌هایی را می‌شناسم که قبل از انتخابات قرار بود به خاتمی رأی بدهند،خودشان را کشتند که خاتمی بیا بیا؛لوگو و برچسبِ "خاتمی بیا" کذاشتند توی وبلاگ‌هایشان،نامه نوشتند،توی ورزشگاه و دانشگاه و فلان جمع شدند و امضا جمع کردند و...بعدش هم توی بازی‌هایی خاتمی برگشت و میرحسین وارد شد و همه از هم حمایت می‌کردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این آدم‌ها-همان‌هایی که گفتم می‌شناسم-برای میرحسین هورا کشیدند و عکس‌های فیس‌بوکشان سبز شد،مچ‌بند و شال سبز می‌پوشیدند،عکس میرحسین می‌چسباندند به ماشین‌هایشان،لوگو و برچسب‌های توی وبلاگ شد میرحسینی و... . می‌گفتند دارند برای آمدن دموکراسی این کارها را می‌کنند،برای این رأی می‌دهند که رئیس‌جمهور قبلی دیگر نباشد.و فکر می‌کردند به به چه فعالین اجتماعی‌ای که این‌ها هستند،چه نگرش‌های سیاسی آزادی‌خواهانه‌ای! و اگر فردا این مملکت آباد و آزاد شود حاصل تصمیم و دست‌رنج این‌هاست و اگر نشود و میرحسین نیاید چی؟تقصیر این‌هایی است که رأی نمی‌دهند،معتقد بودند کسانی که توی این بلبشو پای صندوق نمی‌آیند غیرت ندارند/منفعلند/دلشان برای خودشان و مردمشان نمی‌سوزد/فکر می‌کنند توی فرانسه زندگی می‌کنند.(و خیلی چیزهای دیگر که عیناً با همین واژه‌ها گفته می‌شد)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا،بعد از انتخابات،که این‌طوری شد و میرحسین هم نیامد و همه داریم می‌بینیم که چه اتفاق‌هایی افتاد و مطالبات ما چه‌جوری تغییر کرد*،عکس‌های سبز فیس‌بوک-خیلی‌هایشان-نشسته‌اند توی خانه،صدای امریکا می‌بینند،خیلی که با معرفت باشند تصویرهای تجمع‌ها را که ببینند،می‌گویند اوه اوه مردم دمشون گرم،توی خیابونن همه! یا صدای پشت‌بام‌ها را که شب‌ها بشوند،پشت تلفن به دوستانشان می‌گویند محله‌ی ما قیامته،مردم ترکوندن! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این‌ها همان آدم‌های موج‌فلان و جوِ بهمان دیروزند،همان‌هایی که به دیگران با زور و فحش می‌گفتند باید رأی بدهی،تحقیر می‌کردند که منفعلی/نفهمی.همان‌هایی که ماشین گشت ارشاد را می‌دیدند و بدونِ این‌که مانتوی بلند خودشان را نگاه کنند می‌گفتند مردم ما حقشونه وقتی خفه‌خون گرفتن!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برای من از دیروز آدم‌ها-آن‌هایی که به سیستم موجود انتقاد دارند- به دو دسته تقسیم می‌شوند:یا توی تجمع‌ها شرکت می‌کنند و کنار بقیه توی خیابان و روی پشت‌بام هستند و یا توی خانه نشسته‌اند جلوی تلویزیون و کامپیوتر؛و از گروه دوم خوشم نمی‌آید. به نظرم جنبشی که از توی خیابان شروع شده و همان‌جا پا گرفته و بزرگ شده،راه دیگری برای استمرار ندارد.باید انقدر جمع بشویم،بمانیم جلوی چشم،که حرکت خواسته و ناخواسته‌مان به نتیجه برسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خیلی هم روی این نظرم،دُگم و فاشیست و هر چیز کثیف دیگری هستم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کاش می‌شد توضیح ندهم ولی به آدم‌هایی که به خاطر عقیده‌شان-نه ترس و خود‌متفاوت‌بینی-توی خیابان نیستند،فحش نمی‌دهم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*چیز متفاوتی به وجود نیامده که مطالبات ما تغییر کرده باشد،فقط زمینه‌ای برای ابراز فراهم شده.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6291768937673587050-3127589193712853371?l=gitool.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3127589193712853371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6291768937673587050/posts/default/3127589193712853371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gitool.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>gitool</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16991272183226695754</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
