۱ ژوئن ۲۰۱۲

در ستارخان پتوی برقی نمی‌فروشند

فکر می‌کنم حدودهای یک ماه پیش بود. گول خوردم. اومد دنبالم و گفت بریم ستارخان پتوی برقی بخریم. من گفتم پتوی برقی که هایپر هم داشت، گفت نه یه جاییه توی ستارخان کنار دوچرخه‌فروشی، مامانم سفارش داده بهش. بعد از ماشین پیاده شدیم، گفت حالا تا این‌جا اومدیم بیا اول بریم دوچرخه‌ها رو ببینیم. آقا رفتیم تو، چه بویی، چه بویی، از نونوایی دم غروب هم خوش‌بوتر. من برای خودم می‌چرخیدم و ایشون برای خودش. یاد تولد نه سالگیم افتادم که باباجونم واسه‌م یه دوچرخه‌ی صورتی خرید. رفتیم با مامان‌جون بازار، نشستیم توی مغازه‌ی باباجون، دم ظهر بود، رفتن از حاج‌حبیب بستنی آوردن، زیر صدا و سرمای کولرگازی مغازه، روی فرش‌های تاشده‌ روی هم نشسته بودم و بستنی می‌خوردم؛ نمی‌دونستم قراره چه اتفاق خوشایندی توی زندگیم بیفته؛ بچه‌ای نبودم که درخواست دوچرخه داشته باشم، بله بچه‌ی گویی بودم و همیشه در مغازه‌های کتاب و لوازم‌تحریری راضی‌تر می‌شدم. دوچرخه، انتخاب من نبود و کاملن هدیه شد. رفتیم با مامان‌جون دوچرخه‌فروشی؛ بوی مغازهه؟ از نونوایی دم غروب هم خوش‌بوتر. از بین صورتی، مشکی، قرمز و آبی، اولی رو انتخاب کردم و حالا بماند که چه‌قدر زخم و زیلی شدم تا یاد گرفتم و چه کودنی بودم در این زمینه، اما بالاخره دوچرخه‌سوار شدم. ظهرهای داغ اهواز، با طلا، که اون هم قرمز همین دوچرخه رو داشت، عرق می‌کردیم و ول می‌چرخیدیم توی کوچه‌ها. یک کلاه کپ صورتی هم داشتم که به نظرم خیلی ست بود با دوچرخه‌م و احساس واویلایی می‌کردم.
حالا بعد از هجده سال دوباره اون بو رو شنیده بودم. اولش دیوونه شدم، گریه‌م گرفت، بعد هی بهشون دست زدم. نگاشون کردم. شهرام با یکی از فروشنده‌ها حرف می‌زد. اومدن که بیا اینو سوار شو؛ فروشنده یه دوچرخه‌ی سفیدو از پایه آورد پایین، سوار شدم، گفت زینش بالاست بیا پایین، اومدم پایین زینو آورد پایین؛ دوباره سوار شدم. یه کم باهاش عقب و جلو رفتم. شهرام گفت بیا پایین بگیرش دستت ببین وزنش خوبه. پیاده شدم دوچرخه رو زدم زیر بغلم و باهاش چند قدم راه رفتم، راحت بود. اصلن حواسم نبود که وا بابا مگه من بازیچه‌ی شمام. گفت یه بار دیگه سوار شو ببین، شدم، گفت قوز نکن، پشتتو صاف کن، فروشنده داشت از مزایای دوچرخه و این‌که هم توی شهر هم توی طبیعت مناسبه و انقد دنده داره، فریمش اله و بله می‌گفت. دوباره گفت بیا پایین. می‌خوای این یکی رو هم سوار شی؟ دیگه به نظرم مسخره اومد گفتم نه بابا، بیا بریم. بعد رفتیم از مغازه بیرون و گفت ببین این کادو تولدته و اینا. وای آقا دیگه منو می‌گی، خوشحال، نه واسه این‌که دارم دوچرخه‌دار می‌شم، واسه این‌که یه آدمی می‌خواد به من دوچرخه بده، نمی‌دونم چه جوری بگم، انگار یه آدمی شبیه باباجونم باشه؛
خلاصه من یه دوچرخه‌ی قرمز صاحب شدم. توی اولین باری هم که سوارش شدم، توی چیتگر، شب بود و خلوت، خارج از پیست. هیچ شناختی هم از جایی که می‌رفتم و می‌اومدم نداشتم، یعنی نمی‌دونستم الآن یهو پیچه، شیبه، چیه؟ خوردم زمین، دستم شکست، دست راستم سه هفته است وبال گردنمه اما فدای سر دوچرخه‌م. توی بیمارستان وسط نک و ناله هی می‌گفتم دوچرخه‌م دوچرخه‌م. الآن هم دارم لحظه‌شماری می‌کنم که دستم خوب بشه، بتونم بلندش کنم، برم دوچرخه‌سواری، دم نونوایی وایسم، دم غروب، نون بگیرم، بذارم توی سبدش بیارم خونه. برم هی دور بخورم توی این پارک ته کوچه‌مون، بعد بشینم روی یه نیمکتی، این هم بذارم جلوم نگاش کنم.

۱۱ مهٔ ۲۰۱۲

دوست داشتم آهنگر بودم. دست‌های قوی داشتم. فلز داغ نارنجی را از توی آتش می‌کشیدم بیرون، می‌کوبیدم؛ با هر ضربه یک چیزهایی شبیه به آتشفشان می‌پرید بالا، مغز فلز روشن‌تر می‌شد؛ عرق می‌کردم و توی تاریکی آهنگری، صورتم پیدا نبود و هر پُتکی که می‌زدم، مغزم سفت و کوبیده‌تر شده بود.

۱۹ مارس ۲۰۱۲

صدات می‌آد اما خودت کجایی؟


چند روز قبل وارد خانه شدم، بوی وایتکس خیلی زیادی پیچیده بود. بوی ملوی وایتکس من را یاد استخر می‌اندازد اما بوی شدیدش، یاد عید؛ و این اولین مواجه من با بوی عیدی بوی توپ بود امسال. بعد یا قبلش حواسم به چیزی نبوده حقیقتن؛ یکی دو باری دماغم خیلی می‌خارید، از بچه‌ها پرسیدم بوی عید می‌آد مگه؟ که تائید کردند.
امروز از صبح عید هجوم می‌آورد: اس ام اس، ایمیل و دو تا سبزه روی کابینت. مامانم باز روضه‌ی گیتی می‌خووند. در آخر بیدار شدم که اتاق را بتکونم، اتاق نیست، کمد لباس است، نه من و نه شهرزاد توی اتاق نمی‌خوابیم، وسط هال یا روی مبل ولوئیم، دوست داریم؛ توی اتاق فقط لباس و کفش می‌ریزیم، استعمال می‌کنیم و هر چند وقت یک بار مرتبش می‌کنیم. مامانم هفت‌سینش را چید و رفت آرایشگاه. پدرم هی آمد یک مجله آورد و وایساد توی اتاق را تماشا کرد گفت یه چیزی به من بده؛ یه کتابی سی‌دی چیزی برداشت و رفت. من هی چایی ریختم، توی بشقاب ملامینم شیرینی گذاشتم و آمدم نشستم پای این زهرماری. حتی تلاش هم کردم که حال و هوای بهاری بگیرم. تورج شعبانخانی گوش کردم، هایده، ثمین اما نشد. رعنا حرص داد طبق معمول. اتاق مرتب شد. یک آینه شکست. مادر آمد.
عید امسال هم با سال‌های پیش برای من تفاوتی ندارد؛ در کنار خانه و خانواده هستم. شهرزاد با اراده‌ی خودش رفته پیش مامان‌جونم و خانه نیست؛ وگرنه منتظر کسی نیستیم و جای کسی کنار هفت‌سین خالی نیست. اما خب خیلی روانی دارم به جای خالی آدم‌ها فکر می‌کنم کنار هفت‌سین‌های خودشان. البته ناگفته نماند فیسبوک هم به بار ماجرا اضافه کرده. سهیل، احسان، مسعود، بهاره، مزدک و فریدون. از یک طرفی یادآوری می‌شدند یا یک چیزی می‌آمد که من یاد این‌ها می‌افتادم و می‌رفتم تا تمام آدم‌های شبیه‌شان. عید خیلی حقیر و بدبخت به نظر می‌رسید. خودش را کشت، با بو و رنگ و تعطیلی و هر چیزی که هر سال هست، اما هنوز حسش نگرفته. زندان و مرگ، با چند تا اسم برنده شدند.
یک چیزی که اصلن دوستش ندارم، اعتراف به امیدواری است؛ اما خیلی دلم خوشحالی بدون جای خالی، دل‌تنگی، خجالت‌زدگی و کاشکی می‌خواهد.

۱۷ دسامبر ۲۰۱۱

حقیقتش این است که خیلی حرف‌ها را به خاطر نبود گودر نمی‌زنم؛ مرثیه‌ نیست؛ روضه‌ست. متئسفانه پلاس هیچ حس مثبتی در آدم ایجاد نمی‌کند. بله آن‌جا هم هستم؛ نوت می‌کنم، شر می‌کنم، پلاس می‌کنم و امثالهم؛ ولی نمی‌چسبد. هر چیزی که در پلاس می‌بینم شبیه به آگهی‌های روی در و دیوار است که لزومی هم ندارد بایستم و بخوانمش؛ باید خیلی جذاب باشد تا چشم را بکشد روی کلمه‌هایش؛ مگر خبری چیزی که خب همه می‌دانیم باید سراغش را از آق بهمن گرفت و مثل این است که بچه‌کنکوری‌ای باشی که به تبلیغات گاج حساس شده باشد؛ دیگر کاله و بانک‌ سامان را نمی‌بیند. فقط انیشتین گاج و فارغ‌التحصیل قلم‌چی را می‌بیند.
فیس‌بوک هم بامزه‌بازی همیشگی است؛ من در فیس‌بوک قرتی‌گری می‌کنم، دوستانم را می‌بوسم، لایک می‌زنم و اگر ناراحت باشم استتوسش نمی‌کنم. اما در گودر می‌کردم. قرتی‌گری می‌کردم، ناراحت بودم یا خوشم بود می‌نوشتمش. خبر شر می‌کردم. احساس رسانه‌ی شخصی (اُهُک) داشتم. اهک‌نیوز دات کام. خیلی راحت تعریف می‌کردم که سیبیل راننده‌ی امروزی به لهجه‌اش می‌آمد، امروز مثلاً سوار اتوبوس شدم و احساس دیپلمه‌ی سال پنجاه و چهار داشتم از این‌که ته اتوبوس نشسته‌ام و کتابم را می‌خوانم یا حتی تعریف می‌کردم که دلم درد می‌کند یا دلش درد می‌کند و این دردناک است. به هر حال گودر، دیگر امکان سپری شده است. الآن قصد داشتم حرف دیگری بزنم و قبلش احساس توجیه با خودم داشتم که چرا این‌ها را این‌جا می‌نویسم. می‌خواستم بگویم که من از وقتی‌ که گودر نیست، احساس سانسور دارم. شاید واژه‌ی مناسبی نباشد ولی فکر می‌کنم یک چیزهایی را نمی‌گویم و ای بابا دارم سانسور می‌کنم پس. سانسور فقط وقتی به وجود می‌آید که لزومی برای بیان چیزی وجود داشته باشد؟ اجازه بدهید با شما مخالفت کنم؛ لزوم خودمم و بیان چیز هم خودم؛ پس فرایند سانسوری هم که اتفاق می‌افتد، خودم هستم؛ در نتیجه گودر هم خودم هستم که حالا تعطیل شده است.

۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

الآن پسرم کرج عکاسی داره؛ هی می‌گه بیا بابا. می‌گم نه بابا همه‌ش دیجیتال.

کاملاً مرتب
دیروز صبح سوار تاکسی شدم؛ راننده یه پیرمرد نسبتاً توپولی بود که داشت سیب بزرگی رو با اشتها گاز می‌زد. من، عقب بین خانوم مسن و یه پسر خسته‌نمای نوروزی‌طور نشسته بودم. راننده جلوی داشبوردش سه تا عکس سیاه و سفید قدیمی زده بود که کاملن تابلو می‌فهمیدی حداقل سی و پنج سال پیش خودشه. از این عکس‌ها که توی آتلیه‌ها قدیم می‌گرفتن، نه واسه پاسپورت بود نه واسه شناسنامه؛ صرفن واسه ژیگولی‌بازی بود. توی آلبوم‌های مامان‌جونم این‌ها هم پره ازشون: زمینه مشکی، نور مستقیم از بالا، یقه‌های باز پیرهن‌های گل‌گلی پسرها، موهای فرق وسط شونه‌کرده‌ی دخترها، گردن‌بندهای شمایل و نعل اسب و علی، پیرهن یقه اسکی و پشت همه هم یه مهر آبی زده آتلیه افشین میدان راه‌آهن اهواز. واسه رانندهه هم از همون‌ها. آقایی که جلو نشسته بود کنارش هم‌سن و سال خودش بود ولی آلاگارسون. موهای پسر جوونه توی عکس‌ها فر گرد پف بود، تو مایه‌های ممل آمریکایی، پُرتر.

راننده شروع کرده بود با هم‌سن و سالش حرف‌زدن، سیب هم گاز می‌زد. گفت "نگا اینا منم. هعی جوونی. نگا چهقد مو داشتم. تو عکاسی کار می‌کردم. اینو ببین (اشاره کرد به اون بدون ریش و یقه اسکی مشکی). گفت من روتوش می‌زدم توی عکاسی. همکارم که پشت دوربین بود یه روز گفت نعمتی وایسا چندتا عکس بگیرم. بهخدا دست و صورتم هم نشستم همین‌جوری رفتم جلو دوربین. یه قدی هم گرفت. هر کی می‌بینه می‌گه ناصره؟ بهروزه؟ می‌گم نه بابا بهروز کیه؟ منم. من خیلی خاطره دارم از جوونی. هعی جوونی". هم‌سن و سال گفت متولد چندی شما؟ گفت "چند بم می‌خوره؟ آفرین زدی تو خالم. سی و پنجم. ولی هر کی می‌بینه می‌گه شص سالته. شکسته شدیم دیگه. خیلی، خیلی من خاطره دارم از جوونیم. عرضم به خدمت شما ما با پسرعمومون رفتیم اسم نوشتیم واسه سربازی. افتادیم صفر پنج کرمان. ما هم عادت نداشتیم. هی تهران واسه خودمون خوش گذرونده بودیم. تابستون دم عکاسی بستنی و نوشابه خنک و چلو کباب می‌رفتیم ناهار و. اون موقع هم مث الان نبود. خیلی عزت می‌ذاشتن. می‌رفتی چلوکبابی اول یه ظرف سوپ می‌آورد بعد می‌اومد می‌گفت قربان چی میل دارین. دیگه هر چی بود سفارش می‌دادی. ما دیدیم این‌جوری نمی‌تونیم. به پسرعمومون گفتیم می‌خوایم فرار کنیم. گفت نه خر نشو. ببخشید. یه نامه نوشتیم به سرهنگ که وضع غذا این‌جا این‌طوری و وضع آب و دسشویی این‌طوری و ما راضی نیستیم. سرهنگ نامه رو خوونده بود خیلی خوشش اومده بود. گفت ببینم این کیه انقدر شهامت داشته. تو آسایشگاه بودیم گفتن نعمتی بیا سرهنگ کارت داره. ما رفتیم. سرهنگ خیلی مرد با شخصیتی بود، نه مث الان، بوی ادکلنش همه پادگانو ور می‌داشت. سرهنگ بهنام. رفتیم زیر یه درختی نشسته بود و پا رو پا انداخته بود و گفت خب پسر این‌جا منطقه نظامیه و سعی کرد ما رو راضی کنه. من برگشتم آسایشگاه به پسرعموم گفتم من نمی‌تونم بمونم. صبح زود که شلوغ بود و همه سربازها می‌رفتن سمت دسشویی‌ها. من ساکمو برداشتم و رفتم یه پا عقب و از روی دیوار پریدم و دیگه اومدم بیرون که اومدم. هاه هاه هاه. نمی‌تونستم بمونم. این‌جا دم عکاسی هی به ما می‌گفتن آقای فوتو آقای فوتو. اون‌جا رفته بودیم هی سرباز سرباز. اصن سرباز یعنی چی؟"

سهیل نفیسی داشت توی رادیو می‌خووند: تو مث مخمل ابری، مث بوی علفی...مث برفایی تو..؛ نعمتی دستشو گرفت سمت کوه‌ها، گفت " مث برفایی تو. اینا. اینا."

۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

کارمندان






۲۵ دسامبر ۲۰۱۰

پسره با مادرش صندلی‌های کناری من نشسته بودند. این‌جا ایستگاه متروی مفتح بود. من منتظر یک قطار خلوت بودم که نخواهم بین سینه‌ها و صورت‌های بقیه فشرده شوم و به خانه برسم. مادرش یکی از آشناها را بعد از مدت‌ها دیده بود و نشسته بودند روی صندلی‌های قرمز ناراحت و صحبت می‌کردند. پسر، حدوداً دوازده ساله، از چهره‌اش پیدا بود که منگول است. من داشتم سیم هدفون را از توی کیفم می‌کشیدم بیرون، گیر کرده بود به یک چیزی و دل نمی‌کند. دوباره کشیدم، پرت شد بیرون، خورد به دست پسر. معذرت‌خواهی کردم، یک لبخندی زد، زیبا. یکی از مهربان‌ترین‌ها. به خاطر روشنی صورتش بود؟ به خاطر چشم‌های بی‌حالش بود که لب‌ها به تنهایی انقدر قشنگ لبخند می‌زدند؟ خیلی نزدیک به هم نشسته بودیم، برای این‌که خوب ببینمش باید کامل برمی‌گشتم توی صورتش و شاید فکر می‌کرد دارم غیرطبیعی نگاهش می‌کنم و ناراحتش می‌کردم. بوی بدنه‌ی بخاری می‌داد که خیلی داغ می‌شود، بوی دست آدم که توی ظهر تابستان، زنجیر تاب را گرفته باشد محکم. ژاکتش را درآورد، از یقه تا زد و گفت مامان مامان. مادر توجهی نمی‌کرد، داشت از مهمانی یک نفر حرف می‌زد که سر پیری و معرکه‌گیری، جشن تولد گرفته بود. داشت می‌گفت آره چند تا غذا پخته بود. مامان مامان. بازوی مادر را تکان داد. جواب داد. گفت گرمش شده و ژاکت را نمی‌خواهد. مادر گفت خب اشکالی ندارد و می‌تواند بگذارد توی کیف. کیف سفیدی جلوی پای پسر بود. مادر برگشت گفت محمد، فیلم تولد عمه رو توی موبایلت داری؟ پسر گفت بله و توی موبایلش مشغول گشتن شد، پیدا کرد و داد دست مادر. هی سرش را گرفته بود سمت شانه‌ی مادر که دقت کند به حرف‌هایشان. زنِ آشنا گفت معلوم نیست که، خیلی تاریکه. مادر گفت محمد این که تاریکه و موبایل را بهش برگرداند. پسر دقت کرد به صفحه، کمی نگاه کرد، زن‌ و مادر مشغول حرف بودند هم‌چنان، زن می‌گفت خب به جا این ریخت و پاش‌ها، پول شما رو می‌داد. پسر انگار چیزی یادش افتاده باشد، گفت مامان مامان. مامان. مامان. توجهی نمی‌کرد مادر. بازویش را کشید؛ حواسش به دل‌سوزی‌های زن بود که خوب دل داده بود به قضیه. مامان. دستش را تکان می‌داد. مامان. مامان. موبایل را پرت کرد روی سنگ‌های خاکستری. مادر برگشت، وا محمد؟
گفت عمه خودش چراغ‌ها رو خاموش کرده بود. خودش خاموش کرد چراغ‌ها رو.

۱ نوامبر ۲۰۱۰

۱۲ اکتبر ۲۰۱۰

مادر حسن کچل سیب می‌چید جلوی پاش که گولش بزنه؛ حسن رفت و قصه شد.

دیروز صبح، مامانم من رو بیدار کرد؛ پرید توی اتاق و گفت پاشو ساعت هشت و نیمه. من جهش‌دار نیم‌خیز شدم توی تخت، ساعت رو نگاه کردم: هفت بود.
ترفند مامانم برای بیدارکردن ما همیشه همین بوده. چه صبح‌های مدرسه که بیدار شدم و وسط بدو بدو و اشک و زاری که دیرم شد، چشمم خورده به ساعت و دیدم حتی نیم ساعتی هم زودتر از هر روز بیدار شده‌م. مغز من هم عادت نمی‌کنه متاسفانه؛ یعنی بعد از این همه سال باید فهمیده باشم ساعت مامانم همیشه یکی دو ساعتی جلوتر می‌چرخه ولی شوک بدی داره لامصب. هنوز هوشیار نشده آب سرد رو می‌گیرند روی تنت.
بیدار شدنم رو لفت دادم، هی لولیدم الکی. هی به ساعت نگاه کردم. فکر می‌کردم بهانه‌ی خوبی دارم که شب قبل، دیر و جاده‌ای از راه رسیدم و می‌توونم امروز بیشتر بخوابم. مامانم ول نمی‌کرد، از توی هال زنگ می‌زد روی موبایلم.
با اطوار بیدار شدم؛ رفتم غر زدم. کارهایی رو که هر روز بعد از بیدار شدن انجام می‌دهم، دونه به دونه و با یواشی انجام دادم. زنگ زدم تاکسی. گفت جهان‌کودک؟ گفتم نه‌خیر. حالا من دو سال هی هر روز رفتم جهان کودک، الآن می‌رم یک جای دیگه این شهر. هر روز هم از تو ماشین نمی‌گیرم، بیشتر با تاکسی و مترو می‌رم. تو باید هی من رو یاد یه چیزهای نکبتی بندازی آخه؟ یعنی می‌خوای بگی بله بله ما مشتری‌هامون رو می‌شناسیم. خب آفرین. تو بهترین تاکسی تلفنی تهرانی. ولی من جهان کودک نمی‌رم دیگه.
لیوان چایی به این دست، پیراشکی نصفه در آن دست، کیف سنگین روی دوش و عینک پری‌زنگنه روی صورت رفتم سوار ماشین شدم. منتظر بودم مثل یکی از هم‌کارهاش برگرده بگه خانوم اون نریزه توی ماشین که شروع کنم غرغر و پیاده شم بگم برگردید آژانس بگید یه ماشین دیگه برای ما بفرستند. نگفت نامرد. دلم می‌خواست غره رو زده باشم حتماً. پرسیدم آقا اشکالی نداره من توی ماشین چایی بخورم؟ بگو چرا اشکال داره پیاده شو بینیم باا. شنگولانه گفت نه خانوم چه اشکالی داره نهایتش می‌ریزه چاییه دیگه فاضلاب که نیست. خندیدم گفتم حتماً فاضلاب نیست چون دارم می‌خورمش. ( سلام میثم غف. احساس وظیفه کردم بعد از فاضلاب‌خوری ازت یاد کنم. به دل نگیر. توی دنیا هر کسی یه جوری نون‌و در می‌آره.)
ترافیک درست از سر کوچه‌مون شروع شد. سه تا اتوبان پیش رو داشتیم، باید از حکیم می‌رفتیم به همت، از همت به مدرس. راننده گفت نع‌خیر حالا حالاها توی راهیم، ساعت چند باید سر کار باشی؟ گفتم نُه. گفت دیر می‌رسی، اگه می‌خوای زنگ بزن بگو، بذار یه کم آهنگ گوش بدیم، حرص هم نخور. یه کم از فُگوری *صورتم کم شده بود. خوش اخلاق‌تر شده بودم. چایی خوردم. هومن و کامران گوش کردم. به مرخصی بعدی فکر کردم، به کباب تُرش، به پایان نامه.

*فُگور: خیلی خیلی کاربرد دارد. معنی دقیقی نمی‌شود برایش در نظر گرفت. صفتی است جنوبی ( یا شاید همه‌جای دنیایی، ما از شوشتری‌ها همیشه شنیدیم)، به معنی بدشانس، بد قدم، بدقلق، بد اخلاق و امثالهم.

۶ سپتامبر ۲۰۱۰

استان گلستان پاییز خیلی به‌دلی دارد

من از تمام شرق تهران، میدان گرگان را دوست دارم. البته در نظر می‌گیرم که از تمام شرق تهران تنها میدان گرگان را دیده‌ام. خب نه؛ یک بار هم سوار تاکسی بودم به مقصد سیدخندان، یکی از مسافرها پرسید "مسیر بعدی‌تون کجاست؟" و راننده گفت رسالت. من به سرم زد که بروم رسالت را ببینم بعد از این همه عمر. رفتم. بوی ترمینال جنوب می‌داد و اصلاً میدانی نداشت، چندتا اتوبان بود که توی هم لولیده بودند و بهش می‌گفتند "میدان رسالت". کمی دور و برم را نگاه کردم و دوباره سوار تاکسی شدم و برگشتم سیدخندان. حالا بعید هم نیست که اشتباه کرده باشم ولی برای من رسالت همین است که فهمیدم رسالت است، شاید هم رسالت نبوده باشد. اهمیت خاصی ندارد راستش.
به هر حال؛ میدان گرگان خیلی قشنگ است. مغازه‌های کوچک نقلی دارد، سیگار فروش با دکه‌ی صندوق‌میوه دارد، بانک و نانوایی دارد، پرده‌فروشی و کبابی فسقلی مگسی دارد؛ از همه ویژه‌تر، یک سینمای همیشه تعطیل و خالی هم گوشه‌ی میدان هست که فضای قضیه را از بقیه‌ی میدان‌ها منحصربه‌فردتر می‌کند. کلاً هم الآن دارم فکر می‌کنم که می‌تواند لوکیشن چندین‌تا فیلم فردینی باشد: دخترِ مو مشکی با پیراهن کوتاه و کفش‌های لژدار که چادر سفید نازکی هم سر کرده، از جلوی نانوایی دارد می‌آید، پسرِ بچه‌معروف و خوش‌نام محله هم سر راهش قرار می‌گیرد و با هول و لکنت احوال‌پرسی می‌کنند و به هم لبخند می‌زنند، دختر دوم که فتنه‌ی ماجراست، ایستاده جلوی پرده‌فروشی، چادر ندارد و آدامس توی دهانش انگار که لنگه کفش است، با پوزخند و حسادت صحنه‌ی عشوه را می‌بیند؛ دوربین بالا می‌آید و تصویر روی سر در سینما که کینگ‌کونگ را نمایش می‌دهد، کات می‌شود.

۲۴ اوت ۲۰۱۰

یکی را برایت تعریف نکردم؛
توی روزهای شلوغ زندان، همان جلوی درِ اصلی، توی حیاط دادسرا، اسم جمع می‌کردیم روی کاغذ که بدهیم دست یکی از داخلی‌ها و خبر بیاورد، که کی این‌جاست؟ کی کهریزک؟ کی کجا؟
یک زنی، با مانتوی تابستانی سفید و مشکی، سانتی‌مانتالی که هول‌هولی از خانه زده بیرون، صورت بدون آرایش، چشم‌ها پُف کرده، ریمل ریخته، ایستاده بود گوشه‌ی حیاط، گریه می‌کرد؛ دیدی می‌گویند " روی پاش بند نبود" ؟ نبود؛ موجود سبکی بود، پُر از شوک، لرزیده، ترسیده.
داشت می‌افتاد. گرفتمش توی بغلم. خیلی کوچک بودم برایش، حتی اندازه‌ی گریه‌هایش هم نمی‌شدم. ولی انقدری بغلش کردم که نرمی بازوهایش، لرزیدنش توی مانتوی نازک، "بچه‌م. بچه‌م مریضه. کجاست؟"‌گفتنش هنوز یک‌جوری زنده است انگار که یکی از ظهرهای همان تابستان.
اسمش نازی بود.

**
از پله‌ها که دویدی پایین، صورتت را که دیدم، بغلت که کردم، شده بودی اندازه‌ی گنجیشک؛ گفتم شبیه دوم‌راهنماییت شدی؛ "مثلن" گفتم وگرنه من که دوم‌راهنمایی‌رفتنت را ندیده بودم. می‌لرزیدی.
هربار پایین‌آمدنت یادم افتاده، رسیده‌ام به نازی. حواسم رفته به بچه‌ش، بچه‌ش کجا بود؟
**
وگرنه به بهانه‌ی امشب.

۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ژنرال در هزارتوی خود

زنی در متروی تهران، مدال‌ها و سنجاق‌سینه‌های بدلی را آویزان کرده به بالای روپوشش، توی تاریکی تونل‌ها، دستش را بالا می‌آورد و فریاد می‌زند "خانوما فقط سه هزار تومنه".

۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

دوازدهم تیر

دوست داشتم فردا را با هم می‌رفتیم یک جایی. دقیقاً بلد نیستم کجا؛ ولی مثلاً یک دوست لشی داشتیم شبیه به حسین پناهی. بعد با من صمیمی‌تر بود، یعنی من باهاش بیشتر حرف زده بودم و گذرونده بودم. همین‌جوری که سه تایی ولو بودیم، من بهش می‌گفتم حسین اون شعرت رو بخوون - همانی که از نظرم از همه عاشقانه‌تر بود - یا مثلاً می‌گفتم فلان ماجرا رو تعریف کن؛ بعد چشمک می‌زدم به تو که یعنی دل بده به روایت، به شعر، به آهنگ مثلاً. چون می‌خواستم به تو خوش بگذرد. دوست داشتم تو را آورده باشم یک جایی که خوش‌حالت کنم.
خب دوست لش به‌دلی نداریم. من ولی زنده‌م هنوز، فردا می‌‌آم یک‌جوری سرگرمت می‌کنم به تنهایی. یک‌جوری که فکر کنی ما الآن سه نفریم، تا وقتی که سه نفر واقعی باشیم و من بیام وسطتون بشم حسین‌. به خدا. بلدم ها.

قسمت دیگران


رفتم بلیطم را گرفتم، نیم‌ساعتی مانده بود تا ماشین حرکت کند و می‌خواستم توی سالن بمانم. پشت سر من آمد جلوی باجه، حدوداً پنجاه و پنج ساله بود،کوله‌ی کوه‌نوردی آبی و قرمز داشت، قد کوتاه و لاغر با تی‌شرت یقه‌دارِ سه‌دُکمه؛ بوی صابون می‌داد و موهای کم‌پشت را از پیشانی بلندش مرتب شانه کرده بود عقب و سبیلش روی گوشه‌ی لب‌ها کمی انحنا داشت. نشستم روی نیمکت‌های همان جلو، بلیطش را گرفت، رد شد و رفت آن سمت سالن. چند دقیقه بعد دوباره برگشت، نیمکت جلویی من یک خانوم و آقایی نشسته بودند، رفت توی صورت آقا، گفت فرشیدفر تویی؟ آقا شناختش، بَه ِ محکمی گفت و بلند شد ایستاد؛ دست دادند و شروع کردند به گپ‌زدن. زن همین‌طور نشسته بود و به روبه‌رو نگاه می‌کرد.
رفتیم سوار اتوبوس شدیم، با خوش‌شانسی، نظم صندلی‌ها شامل حالمان شد و روی یکی از دوتا صندلی کنار من نشسته بود، چون با هم بلیط خریده بودیم. خوش‌حال بودم الکی. فکر کردم وسط‌های راه اشاره می‌کنم به کوله‌اش و می‌پرسم "کوه زیاد می‌رید؟ من هم خیلی می‌رفتم. اتفاقن همین الآن داشتم از تاکسی پیاده می‌شدم ناخونم شکست. هروخ ناخونم می‌شکنه یاد کوه می‌افتم. من کجاها رفتم؟ امممم." و همین‌جوری با هم حرف می‌زدیم تا برسیم. ولی اصلاً به سمتی که من بودم نگاه هم نکرد. اول‌های جاده بودیم، پاشدم کیفم را گذاشتم توی باکس بالای سرم و موقع نشستن بهش لبخند زدم؛ جواب داد ولی خیلی معمولی. برای شروع مکالمه کافی نبود. از توی کوله‌ش یک چیزهایی درآورد و خورد. هی داشت اس‌ام‌اس‌بازی می‌کرد. عینکش رو روی دماغش جابه‌جا می‌کرد و زل می‌زد به موبایل سورمه‌ایش. بی‌خیالش شدم.
نزدیک قم که اتوبوس نگه داشت، پیاده نشد. من هم نشدم. فرشیدفر از ردیف‌های عقب آمد نشست کنارش. شروع کرده بودند با خوشحالی با هم حرف‌زدن. بهش گفت " آره شنیدم رفتی کانادا و به سلامتی تا دکتری خووندی". فرشیدفر تشکر می‌کرد. ازش پرسید " ایشون خانومت بود؟" فرشیدفر تائید کرد. داشتند از دانشگاه اصفهان می‌گفتند، دانشکده‌ی فیزیک. فهمیدم اسم آقای کوه‌نورد ناصر است. فرشیدفر هی می‌پرسید از کی‌ها خبر داری؟ ناصر یکی دوتا را گفت. فرشیدفر گفت "دکتر نواب یادته؟ مُرد." بعد ادامه داد از مدیر گروه‌شان، دکتر معتمدی، تعریف‌ کردن که وقتی در حال مرگ بوده، وصیت می‌کند جلوی دانشگاه اصفهان خاکش کنند تا زیر پای دانشجوها باشد. انگار به وصیتش عمل نکرده بودند. ناصر ازش پرسید " باباتو هنو داری؟" مکث کرد، گفت نه. پرسید "چندتا بچه داری؟ پیشتن؟" فرشیدفر گفت که سه تا دارد، یک دختر و پسرش کانادا هستند و یک دخترش همین‌جا، تهران، است.
زن فرشیدفر آمد بالا، توی اتوبوس. آقا بعد از تعارف با ناصر که بیا شب را خانه‌ی ما، شماره‌ای رد و بدل کرد و رفت سر جایش نشست. حرکت کردیم. من پا شدم رفتم عقب، دقیقاً از جلوی صندلی خانوم و آقای فرشیدفر، آب بردارم. آقا داشت تعریف می‌کرد که "آره هنوز هم دبیره. اون موقع توی یه روستایی درس می‌داد، هر هفته پا می‌شد می‌اومد اصفهان دانشگاه. آدم‌های شریفی بودن. یه هم‌اتاقی هم داشت، اون هم اراکی بود...". داشتم زاویه‌های مختلف اتفاق را می‌دیدم و احساس دانای کل بهم دست داده بود، اگر یک فلش‌بک می‌زدیم به دانشکده فیزیک، ناصر را می‌دیدم با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، همین سبیل‌ها ولی تیره، در حالی که بوی آب گرم می‌دهد. توی پس‌زمینه می‌توانستیم دکتر معتمدی را ببینیم که دانشجوها دورش حلقه زده‌اند و دکتر با لبخند و مهربانی به سوال‌های همه جواب می‌دهد. ولی نمی‌شد. آدمی بودم با تمام محدودیت‌ها توی یک اتوبوس که چهل‌وچهار صندلی دارد.
رسیدیم تهران. ناصر می‌خواست آزادی پیاده شود، من هم.
پشت سرش رفتم پایین. شبیه به دانای کلی بودم که بقیه‌ی سوژه‌ها را ول می‌کند الکی توی داستان و یکی از قهرمان‌ها را بیشتر دوست دارد.

*
عنوان، نام داستانی از جعفر مدرس‌صادقی.

۲۶ ژوئن ۲۰۱۰

مان